قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸
تا بت من قصد خرابات کردنفی مرا شاهد اثبات کرد
با قدح و بلبله تسبیح کردبا دف و تنبور مناجات کرد
آن خدمات من دل سوختهمستی او دوش مکافات کرد
نغمهٔ او هستِ مرا نیست کردبیدق او شاه مرا مات کرد
تا که به من داد می و گفت:«خذ»اغلب انفاس مرا هات کرد
آنکه همی دعوی بر هر کسیروز و شب از راه کرامات کرد
حال سنایی دل اهل خردخاک گمان بر سر طامات کرد
با دل و با دیدهٔ چرخ فلکدال دل خویش مباهات کرد
دیدهٔ بردوخته چون برگشادراز دل خویش مقامات کرد
بحر محیط او به یکی دم بخوردپس بشد و قصد سماوات کرد
دست به هم بر زد و ناگه به شوقزآن همه شب دوش لباسات کرد
بست در صومعه و خویش راچاکر و شاگرد خرابات کرد
کشف که داند که کند آنکه اوفضل برو سید سادات کرد
ماند سنایی را در دل هوسصومعه پر هزل و خرافات کرد