گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ردکو۱۳ بیت
ای سنایی عاشقی را درد باید درد کوبار حکم نیکوان را مرد باید مرد کو
پیش نوک ناوک دلدوز جانان روز حکمطرقوا گویان جان را بانگ بردا برد کو
در همه معدن ز تف عشق چون یاقوت و زربی‌امید و بیم اشک لعل و روی زرد کو
نقشبند عقل و جان را در نگارستان عشقزان می صاف ابد عمر ازل پرورد کو
محرمان را در حریم عشق چون نامحرمانکعبه نقش کعبتین و سبحهٔ مهرهٔ نرد کو
شب روان را از پی زلف شب و رخسار روزچون سپیده دم دم صافی و باد سرد کو
از دی و امروز و فردا گر بگوید جان فردپس ترا جان از دی امروز و فردا فرد کو
از برای انس جان اندر میان انس و جانیک رفیق هم سرشت و هم دم و هم درد کو
گر همی دعوی کنی در مجلس افروزی چو شمعپس برای جمع همچون شمعت از خود خورد کو
ور کمال ناقصان جویی همی بی علتیهمچو گردون گرد گرد تنت گرداگرد کو
در زوایای خرابات از چنین مستان هنوزچند گویی مرد هست ار مرد هست آن مرد کو
بر درختی کاین چنین مرغان همی دستان زدندزان درخت امروز شاخ و بیخ و برگ و ورد کو
ز آتش و باد و ز آب و خاک ایشان یادگاریک فروغ و یک نسیم و یک نم و یک گرد کو