قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح بهرامشاه
او کیست مرا یارب او کیست مرا یاربرویش خوش و مویش خوش باز از همه خوشتر لب
داده لب و خال او را بیخدمت کفر و دینکرده رخ و زلف او را بیمنت روز و شب
منزلگه خورشیدست بینور رخش تیرهدولتکدهٔ چرخ است از قدر و قدش مرکب
از بهر دلفروزی جان گهر و ارکانوز بهر جانسوزی دست فلک و کوکب
بر هر مژهٔ چشمش بنبشته که: لا تعجلدر هر شکن زلفش برخوانده که: لا تعجب
بی بوالعجبی زلفش کاشنید که سر بر زدمهر از گلوی تنین ماه از دهن عقرب
میگون لب شیرینش بر ما ترشست آریمی سرکه بخواهد شد چندان نمک اندر لب
دیدی رسن مشکین بر گرد چه سیمینکو آب گره بندد مانند حباب و حب
ورنه برو و بنگر از دیدهٔ روحانیدر باغ جمال او زلف و زنخ و غبغب
کافر مژگانش از بت بر ساخت مرا قبلهنازک لب او در تب بگداخت مرا قالب
در پنجرهٔ جزعین موسی چکند با بتدر حجرهٔ یاقوتین عیسی چکند با تب
جزعش همه دل سوزد لعلش همه جان سوزدشوخی و خوشی را خود این ملک بود یارب
مژگانش همی از ما قربان دل و جان خواهدهای ای دل و هان ای جان من یرغب من یرغب
مدح ملک مشرق بهرامشه مسعودآن بدر فلک رتبت و آن ماه ملک مشرب
گاو ز می از لطفش چو گاو فلک در تکشیر فلک از قهرش چون شیر زمین در تب
عدل از در او گویان با ظلم که: لا تامنجود از کف او گویان با بخل که:لا تقرب
بخل و ستم کلی از درگه و از صدرشجز این دود گر هرچت آن هست هوالمطلب
گر عدل عمر خواهی آنک در او بنشینور جود علی جویی اینک کف او اشرب
در جمله سنایی را در دولت حسن اودر دست بهین سنت مدحست مهین مذهب
بر آخور او بادا دوبارگی عالمدر دولت و پیروزی هم ادهم و اشهب