گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - این توحید به حضرت غزنین گفته شد

وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه: انها۲۷ بیت
ای در دل مشتاقان از عشق تو بستان‌هاوز حجت بی‌چونی در صنع تو برهان‌ها
در ذات لطیف تو حیران شده فکرت‌هابر علم قدیم تو پیدا شده پنهان‌ها
در بحر کمال تو ناقص شده کامل‌هادر عین قبول تو، کامل شده نقصان‌ها
در سینهٔ هر معنی بفروخته آتش‌هابر دیدهٔ هر دعوی بر دوخته پیکان‌ها
بر ساحت آب از کف پرداخته مفرش‌هابر روی هوا از دود افراخته ایوان‌ها
از نور در آن ایوان بفروخته انجم‌هاوز آب برین مفرش بنگاشته الوان‌ها
مشتاق تو از شوقت در کوی تو سرگرداناز خلق جدا گشته خرسند به خلقان‌ها
از سوز جگر چشمی چون حقهٔ گوهرهاوز آتش دل آهی چون رشتهٔ مرجان‌ها
در راه رضای تو قربان شده جان، و آن گهدر پردهٔ قرب تو زنده شده قربان‌ها
از رشتهٔ جانبازی بر دوخته دامن‌هادر ماتم بی‌باکی بدریده گریبان‌ها
در کوی تو چون آید آنکس که همی‌بینددر گرد سر کویت از نفس بیابان‌ها
چه خوش بود آن وقتی کز سوز دل از شوقتدر راه تو می‌کاریم از دیده گلستان‌ها
ای پایگه امرت سرمایهٔ درویشانوی دستگه نهیت پیرایهٔ خذلان‌ها
صد تیر بلا پران بر ما ز هر اطرافیما جمله بپوشیده از مهر تو خفتان‌ها
بی‌رشوت و بی‌بیمی بر کافر و بر مومنهر روز برافشانی، از لطف تو احسان‌ها
میدان رضای تو پر گرد غم و محنتما روفته از دیده آن گرد ز میدان‌ها
در عرصهٔ میدانت پرداخته در خدمتگوی فلکی برده، قد کرده چو چوگان‌ها
از نفس جدا گشته در مجلس جانبازیبر تارک بی‌نقشی فرموده دل افشان‌ها
حقا که فرو ناید بی‌شوق تو راحت‌هاوالله که نکو ناید، با علم تو دستان‌ها
گاه طلب از شوقت بفگنده همه دل‌هاوقت سحر از بامت، برداشته الحان‌ها
چون فضل تو شد ناظر چه باک ز بی‌باکیچون ذکر تو شد حاضر، چه بیم ز نسیان‌ها
گر در عطا بخشی آنک صدفش دل‌هاور تیر بلا باری، اینک هدفش جان‌ها
ای کرده دوا بخشی لطف تو به هر دردیمن درد تو می‌خواهم دور از همه درمان‌ها
عفو تو همی باید چه فایده از گریهفضل تو همی‌باید، چه سود ز افغان‌ها
ما غرفهٔ عصیانیم بخشنده تویی یارباز عفو نهی تاجی، بر تارک عصیان‌ها
بسیار گنه کردیم آن بود قضای توشاید که به ما بخشی، از روی کرم آن‌ها
کی نام کهن گردد مجدود سنایی رانو نو چو می‌آراید، در وصف تو دیوان‌ها