قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۷ - معروفی بود زن سلیطهای داشت او را به قاضی برده بود و رنج مینمود در حق وی گوید
ویحک ای پردهٔ پردهدر در ما نگرانبیش از این پردهٔ ما پیش هر ابله مدران
یا مدر یا چو دریدی چو لئیمان بمدوزیا مخوان یا چو بخواندی چو بخیلان بمران
جای نوری تو و ما از تو چو تاریکدلانآب گویی تو و ما از تو پر آتش جگران
ماهت ار نور دهد تری آبست درومشک ار بوی دهد خشکی نارست در آن
شیشهٔ بادهٔ روشن ندهی تا نکنیروز ما تیرهتر از کارگه شیشهگران
شرم دار ای فلک آخر مکن این بیرسمیتا کی از پرورش و تربیت بد سیران؟
از تو و گردش چرخت چه هنر باشد پس؟چون تهیدست بوند از تو همه پر هنران
عمر ما طعمهٔ دوران تو شد، بس باشدنیز هر ساعتمان شربت هجران مخوران
هر که یکشب ز بر زن بود از روی مرادسالی از نو شود از جملهٔ زیر و زبران
خواستم از پی راحت زنی آخر از توآن بدیدم که نبینند همه بیخبران
این ز تو در خورَد ای مادر زندانی زایما به زندان و تو از دور به ما در نگران
مر پسر را به تو امید کجا ماند پس؟همه چون فعل تو این باشد بر بیپدران
چون به زن کردنی این رنج همی باید دیداینت اقبال که دارند پس امروز غران
ما غلام کف دستیم بس اکنون که ز عجزماندهاند از پس یک ماده برینگونه نران
نه تویی یوسف یعقوب مکن قصه درازیوسفان را نبود چاره ازین بد گهران
یوسف مصری ده سال ز زن زندان دیدپس ترا کی خطری دارند این بیخطران
آنکه با یوسف صدیق چنین خواهد کردهیچ دانی چهکند صحبت او با دگران
حجرهٔ عقل ز سودای زنان خالی کنتا به جان پند تو گیرند همه پُر عبران
بند یک ماده مشو تا بتوانی چو خروستا بوی تاجور و پیشرو تاجوران
خاصه اکنون که جهان بیخردان بگرفتندبیخرد وار بزی تا نبوی سرد و گران
کار چون بیخردی دارد و بیاصلی و جهلوای پس بر تو و آباد برین مختصران
طالع فاجری و ماجری امروز قویستهر که امروز بر آنست بر آنست بر آن
هر که پستان میان پای نداد او را شیرنیست امروز میان جهلا او ز سران
هرکه لوزینهٔ شهوت نچشیدهست ز پسنیست در مجلس این طایفه از پیشتران
آنکه بودهست چو گردون به گه خردی کوژلاجرم هست درین وقت ز گردونسپران
بینفیرست کسی کهش نفر از جهل و خطاستجهد کن تا نبوی از نفر بینفران
روزگاریست که جز جهل و خیانت نخرندداری این مایه وگرنه خر ازین کلبه بران
سپر تیر زمان دیدهٔ شوخ است و فسادجهد کن تات نبیند فلک از پیسپران
شاید ار دیدهٔ آزاده گهر بار شودچون شدهستند همه بیگهران باگهران
بازِ دانش چو همی صید نگیرد ز اقبالبیشش از خشم در اطراف ممالک مپران
معنی اصل و وفایش مجوی از همه کسزان که هستند ز بستان وفا بیثمران
اندرین وقت ز کس راه صیانت مطلبکه سر راه برانند همه راهبران
بیخبروار در این عصر بزی کز پی بختگوی اقبال ربودند همه بیخبران
با چنین قول و چنین فعل که این دونان راسترشک بر میآیدم ای خواجه ز کوران و کران
چون سرشت همه رعنایی و برساختگیستمذهب خانهخدا دار تو چون مستقران
پس چو از واقعهٔ حادثه کس نیست مصونهمچو بیاصل تو دون باش نه از مشتهران
عاجزیت از شرف ِ باپدری بود ار نهدهر و ایام کیت دیدی چون بیظفران
هر که چون بیبصران صحبت دونان طلبدسخت بسیار بلاها کشد از بیبصران
پای کی دارد با صحبت تو سفلهٔ دونچون نهای خیرهسر و در نسب خیرهسران
مردمی را چو نگیرد همی این تازی اسبیارب ای بار خداییت جهانی ز خران
وقت آنست که در پیشگه میخانهترس و لاباس بسازی چو همه بیفکران
اسب شادی و طرب در صف ایام در آرمگر از زحمت اسبت برمند این گذران
مرکب امر خدای است چو ترکیب تنتبه خرابیش درین مرتع خاکی مچران
ای دل ای دل چو ز فضل و ز شرف حیرانیستز اهل فضل و شرف و عقلگران گیر کران
دست در گردن ایام در آریم از عقلپای برداریم از سیرت نیکونظران
دین فروشیم چو این قوم جزین مینخرندمایه سازیم هم از همّت و خوی دگران
کام جوییم و نبندیم دل اندر یک بندزان که اینست همه رهروش باخطران
همّت خویش ورای فلک و عقل نهیمکه برون فلکند از ما فرزانهتران
خود که باشد فلکِ بادرو آبنهاد؟خود که باشند درو اینهمه صاحبسفران؟
کار حکم ازلی دارد و نقش تقدیرکه نوشتهست همه بوده و نابوده در آن
جرم از اجرام ندانند به جز کوردلانطمع از چرخ ندارند مگر خیرهسران
زان که از قاعدهٔ قسمت در پردهٔ رازچرخپیمایان دورند و ستارهشمران
همه بادست حدیث فلک و سیر نجومباده دارد همه خوشی و دگر بادهخوران
دولت نو چو همی میندهد چرخ کهنما و بادهٔ کهن و مطرب و نوخط پسران
گرچه با زیب و فریم از خرد و اصل و وفاگرد میخانه در آییم چو بی زیب و فران
عیش خود تلخ چه داریم به سودای زنانما و سیمین زنخان خوش و زرینکمران
جان ببخشیم به یاران نکو از سر عشقسیم خوردن چه خطر دارد با سیمبران
خام باشد ترشی در رخ و شهوت در دلچون بود کیسه پر از سیم و جهان پر شکران
رنگ آن قوم نگیریم به یک صحبت از آنکپشت اسلام نکردند بنا بر عمران
همه اندر طلب مستی بیعقل و دلانهمه اندر طرب هستی بیسیم و زران
آنچنان قاعده سازیم ز شادی که شوداز پس ما سمر خوشتر صاحبسمران
هیچ تاوان نبود در دو جهان بر من و توچون برین گونه گذاریم جهان گذران