قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۶ - در مدح امین الدین رازی
بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدانچه خیزد گوی تنهایی زدن در پیش نامردان
چو گویی در خم چوگان فگن خود را به حکم اوکه چوگانیست از تقدیر و میدانیست از ایمان
بدین چوگان مدارا کن وز آن میدان مکافا بینچو این کردی و آن دیدی شوی چون گوی سرگردان
ز خود تا گم نگردی باز هرگز نیست این ممکنکه بینی از ره حکمت جمال حضرت سلطان
نه سید بود کز هستی شبی گمشد درین منزلرسید آنجا کزو تا حق کمانی بود و کمتر زان
تو تا از ذوق آب و نان رکاب اینجا گران داریپی عیسی کجا یابی برون از هفت و چهار ارکان
خبر بادیست پر پیمای اثر خاکیست دور از وینظر راهیست پر منزل عیان را باش چون اعیان
تو موسی باش دینپرور که پیش مبغض و اعداپدید آید به رزم اندر ز چوب خشک صد ثعبان
تو صاحب سر کاری شو که هرچت آرزو باشدهمه آراسته بینی چو یازی دست زی انبان
نبینی هیچ ویرانی در اطراف جهان دلچو کردی قبلهٔ دین را به زهد و ترس آبادان
سلیم و بارکش میباش تا عارض بروز دینکند عرضه ترا بر حق میان زمرهٔ نیکان
کزین دریافت سر دل امین در کوی تاریکیوزین بشنود بوی جان برون از آب و گل سلمان
همه در دست کار دین همه خونست راه حقازین درد آسمان گردان وز آن خون حلقها قربان
ز روی عقل اگر بینی گمانی کان یقین گرددبه معیار عیاری بر ببین تا چون بود میزان
اگر بر عقل چرب آید یقین دان کان گمان باشدوگر در شرع افزاید گمان بر کان بود فرمان
خضر زین راه شد در کوی کابی یافت جان پرورسکندر از ره دیگر برون آمد چو تابستان
همه دادست بی دادی چو تو در کوی دین آییهمه شادیست غم خوردن چو دانی زیست با هجران
چو بوتیمار شو در عشق تا پیوسته ره جوییچو بلبل بر امید وصل منشین هشت مه عریان
اگر خواهی که تا دانی که از دریاچه میزایدبه همت راه بر میباش بر امید کشتیبان
چو نور از طور میتابد تو از آهن کجا یابیبرو بر تجربت بر طور چون موسیبن عمران
اگر سلمان همی خواهی که گردی رو مسلمان شوکه بی رای مسلمانی بمیری در بن زندان
مرو در راه هر کوری اگر مردی برین هامونکه گمراهی برون آیی بسی گمرهتر از هامان
نه هر آهو که پیش آید بود در ناف او نافهنه هر زنده که تو بینی بود در قالب او جان
بسی آهو در عالم که مشکش نیست در ظاهربسی شخصست در گیتی که جانش نیست در ابدان
نه جان خود زندگی باشد غلط زینجاست غافل راکه جان دریست در خلقت ز بهر زینت جانان
هر آنکو نور جان بیند شود سخته چو پروانههر آنکو مرز جان داند نباشد فارغ از احزان
بپر عشق شو پران که عنقاوار خود بینیز ناجنسان جداییها و با جنسان بهم چسبان
شراب شوق چندان خور که پای از ره برون ننهیکه چون از ره برون رفتی تا خمارت گیرد از شیطان
تو بر ره چو اصحابی که خود میریست مر ره راچه عیب آید اگر باشند آن اصحاب سگبانان
هم از درد دل ایشان برون آمد سگی عابدهم از خورشید تابانست لعل سرخ اندر کان
شعاع روی مردی بود و شمع وقت بسطامینهاد بوی دردی بود و رنگ سالک گریان
ز روی درد این رهرو مبین آلت کانونز نور روی آن مه بین مزین قامت کیوان
همه اکرام و احسانست سیلی خوردن اندر سرچه باشد گر کنی در پیش جانان جان و تن قربان
چو عالم جمله منکر شد چرا دارد خرد طرفهاگر پیری خبر گوید که آید عاقبت طوفان
کنون طوفان مردانست و آنک طرف گل در گلکنون بازار شیطانست و آنک موعد دیوان
زنی کو عدهٔ دین داشت آنجا مردوار آمدتنی کو مدهٔ کین بود با وی کی رود یکسان
حسن در بصره پر بینند لیکن در بصر افزونبدن در کعبه پر آیند لیکن در نظر نقصان
ز یثرب علم دین خیزد عجب اینست در حکمتکه صاحب همتان آیند از بنیاد ترکستان
صهیب از روم میپوید به عشق مصطفا صادقهشام از مکه میجوید صلیب و آلت رهبان
دلا آنجا که انصافست خود از روم دل خیزدتنا آنجا که اعلامست از کعبه بود خذلان
نه در کعبه مجاور بود چندین سالها بلعمنه در کوی ضلالت بود چندین روزها عثمان
نه از ترتیب عقل افتد سخن در خاطر عیسینه بر تقدیر حرف آید معانی ز آیت قرآن
سماع روح عاشق را نه از نقل آورد ناقلشعاع شمع حکمت را نه از عقل آورد یزدان
هر آنک اندر سماع آید همه علمش هدر گرددهر آنک اندر شعاع افتد شود دیوانه در گیهان
ولیک از کار و بار این اثر یابد جهان دلبلی در ذکر علم آن ثناخواند بسی حسان
جگرها خون شد و پالود تا باشد کزین معنیخبر یابد مگر یک دل شود در آسمان پران
چه جای این هوس باشد که بگذشت اینهمه لشکرپی مرکب رها کردند تا پیدا بود پنهان
خرابی در ره نفست و در میل طریق تنوگر در حصن جان آیی همه شهرست و شهرستان
بهشت اینجا بنا کردست شداد از پی شادیخبر زان خانهٔ خرم که میآرد یک اشتربان
ز هول سیل عالم بر شده ایمن لب کشتیز روح نوح پیغمبر شده بی قوت دین کنعان
سواری میکند عیسی و بار حکم او بر خرز طعم منزل اندر دل نه خر آگاه و نه پالان
چه راهست ای سنایی این که با مرغان خود یک دمخبر گویی و جان جویی بلا خواهی تو بی امکان
مگر ز آواز مرغانت نداند کس جز این سیدکه فخر اهل ری اویست و تاج صدر اصفاهان
امینی رهروی کو را رضا گویند در دنیاازو راضی رضا در حشر و با او مصطفا همخوان