قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۲ - در نکوهش حرص و هوی و هوس
ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهنداده یکباره عنان خود به دست اهرمن
هیچ نندیشی که آخر چون بود فرجام کاراندر آن روزی که خواهد بود عرض ذوالمنن
گر پی حاجت نگردی بر پی حجت مپویور سر میدان نداری طعنه بر مردان مزن
یا ز بی آبی چو خار از خیرگی دیده مدوزیا ز رعنایی چو گل بر تن بدران پیرهن
گر کلیمی سحر فرعون هوا را نیست کنور خلیلی غیرت اغیار را در هم شکن
همت عالی بباید مرد را در هر دو کونتا کند قصر مشید ربع و اطلال و دمن
بگذر از گفتار ما و من که لهوست و مجازعاشق مجبور را زیبا نباشد ما و من
باز را دست ملوک از همت عالیست جایجغد را بوم خراب از طبع دون شد مستکن
کی شناسد قیمت و مقدار در بی معرفتکی شناسد قدر مشک آهوی خر خیز و ختن
ناسزایان را ستودن بیکران از بهر طمعگسترانیدی به جد و هزل طومار سخن
از پی آن تا یکی گوهر به دست آرد مگرننگری تا چند مایه رنج بیند کوهکن
نه ز رنج کوه کندن رنج طاعت هست بیشنه کمست از کان که گنج بهشت ذوالمنن
در ازل خلاق چون تن را و دل را آفریدراحت و آرام دل ننهاد جز در رنج تن
دعوی ایمان کنی و نفس را فرمان بریبا علی بیعت کنی و زهر پاشی بر حسن
گر خداجویی چرا باشی گرفتار هواگر صمد خواهی چرا باشی طلبکار وثن
هیچ کس نستود و نپرستید دو معبود راهیچ کس نشنود روز و شب قرین در یک وطن
خرمن خود را به دست خویشتن سوزیم ماکرم پیله هم به دست خویشتن دوزد کفن
ناز دنیا کی شود با آز عقبا مجتمعرنج حرث و زرع چه بود پیش نسرین و سمن
از پی محنت گرفتاریم در حبس ابدنز پی راحت بود محبوس روح اندر بدن
صدق و معنی گر همی خواهی که بینی هر دوانسوز دل بنگر یکی مر شمع را اندر لگن
نیست جز اخلاص مر درد قطیعت را دوانیست جز تسلیم مر تیر بلیت را مجن
از صف هستی گریز اندر مصاف نیستیدر مصاف نیستی هرگز نبیند کس شکن
ور همی خواهی که پوشی تن به تشریف هدیدام خود کامی چو گمراهان به گرد خود متن
صدق و معنی باش و از آواز و دعوی باز گردرایض استاد داند شیههٔ زاغ از زغن
آنکه در باغ بلا سرو رضا کارد همیچون من و تو کی کند دل بسته در سرو چمن
با سر پر فضله گویی فضل خود قسم منستخویشتن را نیک دیدستی به چشم خویشتن
باش تا ظن خبر عین عیان گردد تراباش تا ثعبان مرگت باز بگشاید دهن
در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیلگر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن
ایمنی از نازکی باشد تنی را کو بودبا لبی چون ناردانه قامتی چون نارون
باش تا اعضای خود بر خود گوا یابی به حقباش تا در کف نهندت نامهٔ سر و علن
دانی آن گه کاین رعونت بود خواب بیهشاندانی آن گه کاین ترفع بود باد بادخن
هست اجل چون چنبر و ما چون رسن سر تافتهگرچه باشد بس دراز آید سوی چنبر رسن
تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آزچند گویی از اویس و چند پویی در قرن
ای سنایی بر سنای عافیت بی ناز باشچند بر گفتار بی کردار باشی مفتتن
گر کنی زین پس به جز توحید و جز وعظ امتحانز امتحان اخروی بی شک بمانی ممتحن
در نمایش و آزمایش چون نکوتر بنگریاندر آن شیر عرینی و درین اسب عرن
قوت معنی نداری حلقهٔ دعوی مگیرطاعت زیبا نداری تکیه بر عقبا مزن