گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۱ - در مدح قاضی نجم‌الدین حسن غزنوی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ن۴۸ بیت
دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمنیک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن
بی طرب خوشدل طیور و بی‌طلب جنبان صبابی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن
سوسن آنجا بردویده تا میان سرو بننرگس آنجا خوش بخفته در کنار نسترن
چاک کرده بر نوای عندلیب خوش نوافوطهٔ کحلی بنفشه شعر سیما بی سمن
بسته همچون گردن و گوش عروس جلوه‌گرشاخ مرجان ارغوان و عقد گوهر یاسمن
بوی بیرون سوی و عطار از درون سو مشک سوزنقش بیرون سوی و نقاش از درون سو خامه زن
من در آن صحرای خوش با دل همی گفتم چنین:کاینت عقل افزای صحرا وینت جان پرور وطن
باغ رفت از راه دیده کی سنایی آن توییبر چنین آواز و رنگ و بوی مانده مفتتن
مجلس نجم القضاة و قاری و حالش ببینتا هم از خود فارغ آیی هم ز بلبل هم ز من
رنگ و بوی باغ و بستان را چه بینی که‌اهل دلدل بدین تزویرها هرگز ندارد مرتهن
سوی قاضی شو که خلق و خلق او را چاکرندنقش بندان در خطا و مشک سایان در ختن
راستی از نارون بینی ولی از روی ضعفپیش هر بادی که بینی چفته گردد نارون
نجم را آن استقامت هست که‌اندر راه دینجز به پیش راستی چفته نشد چون نون «ان»
شمع ما را گر لگن کرده‌ست چرخ از خاک و خونهست شمع گفت او را سمع هشیاران لگن
چون عروس فکرت او چهره بگشاید ز لبنعره‌های «طرقوا» برخیزد از جان در بدن
ساکنی از حلم او خیزد چو جزم از حرف «لم»برتری از علم او زاید چو نصب از حرف «لن»
من چه گویم گر ز فردوس برین پرسی تو اینکز تو خوشتر چیست؟ گوید: مجلس قاضی حسن
نجم را باغ این ثنا می‌گفت وز شاخ چنارفاخته کوکوکنان یعنی که کو آن انجمن
شاد باش ای مهتری کز بهر چشم زخم توخرقه دربازد فقیر و بت بسوزد برهمن
چون به منیر برشوی «والشمس» خواند آسمانچون فرود آیی ازو «والنجم» خواند ذوالمنن
ای نثار دوستان از کان تو یاقوت علموی مقر دشمنان از رد تو تابوت ظن
انجمن دلها تویی چون پشت برتابد هدیپردهٔ خلقان تویی چون روی بنماید محن
این بتان که‌امروز بینی از سر دون همتیبندهٔ یک بت شود آن گه که بسپارد ثمن
اندرین بتخانه قاضی صدهزاران بت بدیدکز سر همت یکی بت را نشد هرگز شمن
سوسن آزاده را بینی که بی‌تایید اصلگنگ مانده‌ست ارچه هستش ده زبان در یک دهن
شمع دنیا را ببین کز یک زبان در یک زماندر طریق دین بگوید صدهزار الوان سخن
این خطابت از دو معنی چون برون آید همیگر چنین خوانمت نجمی ور چنان خوانم مجن
اندر آن ساعت که همنامت ز دست دشمنیزهر خورد و دوستان گشتند از آن دل پر حزن
زین عبارت گر لبش خالی نبودی در دهانشزهره خون گشتی وز آن چون مشک زادی با لبن
روضهٔ شرع معین‌الدین ز بهر عز دیناز جمال لفظ خود هم عدن گردی هم عدن
هر دلی کز عشق و جاه و مال چون بتخانه بودسوختی بتخانه و در هم شکستی آن وثن
نسبت از محمودیان داری و بهر عز دینهمچو محمود آمدی بتخانه سوز و بت شکن
مدعی بسیار داری اندرین صنعت ولیکزیرکان دانند سیر از سوسن و خار از سمن
بی‌جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزافتوتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن
گرچه در میدان قالی لیکن از روی خردرفته‌ای جایی که بیش آنجا نه ما گنجد نه من
از برای انتظار مجلست را روز و شبگر نه بهر مصلحت بودی ز من گشتی زمن
شادباش ای عندلیبی کز پی وصفت همیمرغ بریان طوطی گویا شود بر بابزن
گر تن ما جامهٔ عیدی ندارد گو مدارچون پری پوشیده شد گو باش عریان اهرمن
جان ما آن جامه پوشیده ز اوصافت که بیشبا فنا هرگز بدین پوشش نگردد مقترن
افسری سازم ز گرد نعل اسبت روز عیدمیروم چون شمع سر پر نور و دل پر سوختن
تا ز روی تهنیت گویند اجرام سپهرکی نهاده بر میان فرق جان خویشتن
مادحت عریان کجا ماند که گر مدح ترابر مرید مرده خواند هم دراَندازد کفن
باد عمر و عز تو اندر زمانه لایزالباد جسم و جان تو تا روز محشر بی‌وسن
شادمان باش از من و از خود که اندر نظم و نثرنز خراسان چون تویی زاده‌ست نز غزنین چو من
تا نگردد صعوه مانند عقاب تیز چنگتا نگردد شیر غرنده شکار پیره‌زن
تا جهان بر جای باشد نقش دین بر وی نگارتا فلک بر پای باشد فرش دین بر وی فگن
فرخ و فرخنده بادت نوبهار و روز عیدای بقای تو بهار و قدر عید مرد و زن
کام دین داران تو جوی و نام دین‌داران تو برشاخ بدگویان تو سوز و بیخ بد دینان تو کن