گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۰ - در مدح بهرامشاه

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه: ن۱۹ بیت
چون من و چون تو شد ای دوست چمنیک چمانه من و تو بی تو و من
توی بی‌تو چو بهار اندر بتمن بی من به بهار تو شمن
توبهٔ سست بروتان شده‌استشکن زلفک تو توبه شکن
حسن اندر حسن اندر حسنمتو حسن خلق و حسن بنده حسن
بی سر و پای یکی چنبروارخر ما جسته و بگسسته رسن
تو چو نرگس کله زر بر سرمن چو گل کرده قبا پیراهن
پشت من پیش تو شاخ سمنیپیش من روی تو صد دسته سمن
شاخ چون روی تو پر لعل و دررآب چون زلف تو پر پیچ و شکن
بر گریبان پر از ماه تو شاخانجم افشانان دامن دامن
شکفه پر زر و پر سیم گلویاسمین پر می و پر شیر دهن
بسته بر ساعد گل عقد گهرسوده در کام سمن مشک ختن
سر به سر شاخ پر از عارض و زلفلب به لب جوی پر از خط و ذقن
زیر سرو چو الف با خوی و میگشته یک تن الف دار دو تن
غنچه همچون دل من با لب تولاله همچون رخ تو در دل من
عندلیب آمده در مدحت شاهرایگان همچو سنایی به سخن
شاه بهرامشه آن کو بدو زخمجرم بهرام کند شش چو پرن
آن شهی کز صفت گرز و سنانشکه شود آرد فلک پرویزن
پوستها بر تنشان گردد نیستهر که اندر کنفش نیست کفن
او چه ماند به فلان و به هماناو و تایید و جهانی دشمن