گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: نیم۱۵ بیت
خیز تا از روی مستی بیخ هستی بر کنیمنقش دانش را فرو شوییم و آتش در زنیم
همچو خد و خوی خوبان پرده‌ها را بردریمهمچو زلف ماهرویان توبه‌ها را بشکنیم
همچو عیاران همی ریزیم اندر جام جانبهر جان چون آسیا تا چند گرد تن تنیم
گرد صحرای قدم پوییم چون تر دامنانزین هوس خانهٔ هوا تا کی نه ما اهریمنیم
دیدهٔ جانهای ما هرگز نبیند مامنیتا چو یک چشمان دلی پر دعوی ما و منیم
مجرم و محروممان دارند تا ما غمرواربستهٔ این طارم پیروزهٔ بی‌روزنیم
گردنی بیرون کنیم از سر و گرنه تا ابدبیشتر حمال سر خوانندمان گر گردنیم
آروزها را برون روبیم از دل کارزوشیوهٔ آبستنانست و نه ما آبستنیم
رشته تابی هم نیابد ره به ما زیرا که مانه درین ره تنگ چشم و تنگ دل چو سوزنیم
عاقبت ما را گریبان‌گیر ناید زان که مانی چو مشتی خشک مغز بوالطمع تر دامنیم
برکنیم از بوستان نطق بیخ صوت و حرفتا شویم آزاد و انگاریم شاخ سوسنیم
جام فرعونی به کف گیریم و پس موسی نهادهر چه فرعونیست در ما بیخش از بن برکنیم
از درون سالوسیان داریم به گر یکدمیخرقهٔ سالوسیان را بخیه بر روی افگنیم
گرچه نااهلانمان چون سیم بد بپرا کنندما چو سیماب از طریق خاصیت بپراکنیم
در زنیم آتش سنایی وار در هر سوختهکز در معنی نه ما کمتر ز سنگ و آهنیم