قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸
پسرا تا به کف عشوهٔ عشق تو دریماز بد و نیک جهان همچو جهان بیخبریم
عقل ما عشق تو گر کرد هبا شاید از آنکبیغم عشق تو ما عقل به یک جو نخریم
نظری کرد سوی چهرهٔ تو دیدهٔ مااز پی روی تو تا حشر غلام نظریم
چاکران رخ و آن عارض و آن چشم و لبیمبندهٔ آن قد و آن قامت و آن زیب و فریم
سوختهٔ آن روش و چابکی و غنج توایمشیفتهٔ آن خرد و خط و سخا و هنریم
آن گرازیدن و آن گام زدن پیش رقیبکه غلام تو و آن رفتن و آن رهگذریم
بگذری چونت ببینم خرامنده چو کبکباز کردار در آن لحظه ز شادی بپریم
والهی کرد چنان عشق تو ما را که ز دردچاک دامنت چو بینیم گریبان بدریم
تا ببستیم کمر عشق ترا ای مه رویزیر سایهٔ علم عشق تو همچون کمریم
ای گرامی و بهشتی صفت از خوبی و حسنما ز سوز غم عشق تو میان سقریم
آتشی بیش مزن در دل و جانمان ز فراقکه خود از آتش عشقت چو دخان و شرریم
از عزیزی و ز خردی به درم مانی راستزان ز عشقت به نزاری و به زردی چو زریم
کودکی عشق چه دانی که چه باشد پسراباش تا پارهای از عشق تو بر تو شمریم
تو چه دانی که ز عشق رخ خورشیدوشتتا سپیدهدم لرزان چو ستارهٔ سحریم
تو چه دانی که ز چشم و جگر از آتش و آبهمه شب با دو لب خشک و دو رخسار تریم
تو چه دانی که از آن زلف چو مار ارقمبر سر کوی تو چون مار همی خاک خوریم
تو چه دانی که ز جعد و کله و چشم و لبتکه چه پر آب دو چشمیم و پر آتش جگریم
تو چه دانی که از آن شکر آتش صفتتچه گدازنده چو بر آتش سوزان شکریم
رازها هست ز عشق تو که آن نتوان گفتخاصه اکنون که درین محنت و عزم سفریم
پای ما را به ره عشق تو آورد و بداشتتو چه دانی که ازین پای چه در درد سریم
به سلامی و حدیثی دل ما را دریابکه هم اکنون بود این زحمت از اینجا ببریم
یادگاری به تو بدهیم دل تنگ و به راهیادگار از تو به جز انده عشقت نبریم
خرد خردم چکنی ای شکر از سر تا پایکه به غمهای بزرگ از غم عشق تو دریم
دین ما عشق تو و مذهب ما خدمت تستتا نگویی که درین عشق تو ما مختصریم
دلم آن گه بگردد که بگردانی رویجانم آنگاه بجوشد که به تو درگذریم
خود مپرس ای پسر از عشق تو تا چون شدهایمکز نحیفی و نزاری چو یکی موی سریم
لیک شکر است ازین لاغری خود ما راکه رقیب تو نبیند که به تو در نگریم
خیره دردیست چو در پای ببینیم ترااز غم و رنج قدمهات بر آتش سپریم
راه کوی تو همه کس به قدم میسپردما قدم سازیم از روح پس آن ره سپریم
دیده زیر قدمت فرش کنیمی لیکنز ادیب و ز رقیب تو چنین بر حذریم
عیب ناید ز حذر کردن ما از پی آنکما غریبیم اگر چه به مثل شیر نریم
زهر بر یاد یکی بوس تو ای آهو چشمگر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم
از پی عشق تو ای طرفه پسر در همه حالبندهٔ شهر تو و دشمن شهر پدریم