قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۱ - در استغنای طبع خویش گوید
ز باده بده ساقیا زود دادمکه من خرمت خویش بر باد دادم
ز بیداد عشقت به فریاد آیمنیاید به جز بادهٔ تلخ یادم
به آتش کنندم همی بیم آن جامن این جا ز عشق اندر آتش فتادم
بدان آتش آنجا مبادا که سوزمدرین آتش اینجا رهایی مبادم
من از آتش عشق هم نرم گردماگرچه ز پولاد سختست لادم
مرا توبه و پارسایی نسازدشبانگاه میباید و بامدادم
همی تا میان عاشقی را ببستمبلا را سوی خویشتن ره گشادم
دو چشمم بر آبست و پر آتشم دلسر آورده بر خاک و در دست بادم
منم بندهٔ عشق تا زنده باشماگر چه ز مادر من آزاد زادم
بجز عشق تا عمر دارم نورزماگر بیش باشد ز صد سال زادم
دل از بادهٔ عشق خوبان نتابمچنین باد تا باد رسم و نهادم
ز نیک و بد این و آن فارغم منبرین نعمت ایزد زیادت کنادم
نه آویزم از کس نه بگریزم از کسنه گیرنده بازم نه بیمهر خادم
مرا عشق فرمانروا اوستادستمن استاده فرمانبر اوستادم
ببردم به تن رنج در کنج محنتکه گنج خرد بر دل خود نهادم
هوارانیم همنشین من چو خود منبه شاگردی استاد عقل ایستادم
کم آزار و بیرنج و پاکیزه عرضمکه پاکست الحمدلله نژادم
مرا برتن خویش حکمیست نافذمن استاده فرمانبر آن نفاذم
بهر حال و هر کار آید به پیشمخداوند باشد در آن حال یادم
ز کس خیر و خوبی نباشد نخواهمبدانچم بود با همه خلق رادم
خدایست در هر عنایی معینمخدایست در هر بلایی ملاذم
شب و روز غرقه در احساس اویمکه تاجیست احسان او بر چکادم
همه شکر او گویم ار زنده باشمخداوند توفیق و نیرو دهادم
قوی چون قبادم بدار از قناعتاگر چند بی گنج و مال قبادم
به دانش من آباد و شادم به دانشسپاس از خداوند کباد و شادم