گنج

شمارهٔ ۲ - مصیبت

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اک۲۱ بیت
به شاه تشنه جگر گفت زینب غمناکدمی که دید تن چون گلشن ز خنجر چاک
فتاده بیکفن و غرقه خون به دامن خاکتویی خلاصه ارکان و انجم و افلاک
ولی چه سود که قدرت نمی‌کنند ادراک
بگو به خواهر زارت تو را چه بود گنهکه بی‌گنه شده‌ای دستگیر هر روبه
نبود قاتلت از قتل تو مگر آگهغرص تویی ز وجود جهانیان ورنه
«لمّا یکون فی‌الکون کائن، لولاک»
تویی که بود در آغوش مصطفات مکانتویی شد ز وجودت بنای کون و مکان
تویی که نوح نبی را رهاندی از طوفانتو مهر مشرق جانی به غرب جسم نهان
تو دُر گوهر پاکی فتاده در دل خاک
تویی که بر همه شاهان و سروران شاهیتویی که بر فلک عزت و علا ماهی
سبب ز چیست که مقتول تیغ بدخواهیتویی که آیینه ذات پاک الهی
ولی چه سود که هستی ذلیل هر ناپاک
بپای خیز برادر که لشگر عدواننمود اهل و عیالت اسیر و سرگردان
یکی است تشنه آب و یکی گرسنه نانهمه ز قتل تو شادند و خرم و خندان
تو از برای چه در خاک خفته غمناک
ربود شهد شهادت عجب ز دست تو دلکه گشتی این همه بر قتل خویشتن مایل
نموده بر دل ما لشگر غمت منزلهمه جهان به تو گریان و تو ز خود غافل
همه ز غفلت تو خائفند و تو بیمناک
ز گردش فلک کجروش کنم فریادکه در زمانه ز دست کسی گره نگشاد
مشو ز بیش و کم دهر (صامتا) دلشاداگرچه مغربی آئی ز کائنات آزاد
به یک قدم بتوانی شد از سمک به سماک