شمارهٔ ۱۴ - و برای او علیه الرحمه
ای دل وفا و عهد به دور زمان کجاستآن را که داده مرگ برات امان کجاست
یاران و دوستان نو پیر و جوان کجاستجمشید کو سکندر گیتی سنان کجاست
آن حشمت و جلال ملوک کیان کجاست
هر جا گذر کنی قدم اندر سر قدماز ترک و روم و تازی و از دیلم و عجم
شاهان و خسروان همه خوابیده روی همتاج قباد و افسر دارا و تخت جم
طبل سکندر و علم کاویان کجاست
دیدم به بیستون که کشیده ز دل خروشمرغی چنین ترانه که ای صاحبان هوش
کو کوکب شهنهشی و دور داریوشاین بانگ از منار سکندر رسد به گوش
دارا چه شد سکندر گیتی ستان کجاست
ای بس شهات که با همه سعی و اهتماممیخواستند کار جهانشان شود به کام
رفتند و نیست از همه اصلانشان و نامواکره پیش طاق مدائن دهان مدام
فریاد میکند که انوشیران کجاست
تا کی کنی عمارت و صحن و سرابلنددیوار باغ و باغچه دلگشا بلند
خواهی شدن به دار فنا تا کجا بلندگردد ز گنبد هرمان این صدا بلند
آن گو بنا نهاد مرا در جهان کجاست
آن کس که خاک آدمی خاکی سرشت استتخم نهال و هستی ذرات کشته است
بنیاد جمله را به فنا بار هشته استبر کنج خشت قصر خورنق نوشته است
لقمان و آن دور و به صف چاکران کجاست
گر سوی ساکنان قبور گذر فتدسودای ملک و مال جهانت ز سرفتد
اوضاع دهر عاریهات از نظر فتدای دل رهت به ملک نشابور اگر فتد
آنجا سئوال کن که الب ارسلان کجاست
شیرین مکن ز شیره حرص و هوس گلوبردار از امانی و آمال و آرزو
وز رفتگان نهایت رفتار خود بجوگر بگذری به دخمه سلجوقیان بگو
سنجر چگونه گشت و ملکشاهیان کجاست
مهلت اگر دهند تو را نا به نفخ صورآخر بود مقام تو در تخت گاه گور
(صامت) به فکر توشه کم باش و راه دورفرداست بلبلان همه با صد فغان و شور
خواهند گفت واعظ شیرین زبان کجاست