شمارهٔ ۱۱ - و برای او همچنین
ساقی بیا که دلبرم امروز در بر استمی دهد که عشرت دو جهانم میسر است
شام غمم به صبح سعادت برابر استبر دستم آن شبی که سر زلف دلبر است
حقا که از هزار شب قدر بهتر است
آن را که بار منت یاری به دوش نیستدر نزد عقل صاحب ادراک و هوش نیست
خوشتر ز ذکر نام تو حرفی به گوش نیستحاجت به مشک و عنبر و عنبر فروش نیست
از زلف مشکبار تو عالم معطر است
ای طره نو فتنه و بالای تو بلاسروچگل غعزال ختن آهوی ختا
پرده ز رخ بنه گره از زلف برگشابا کاروان هند بگو ای صبا میا
کانجا که این لیست چه حاجت به شکر است
روزی که شد خیال بکوی تو رهبرمافکند آرزوی کم و بیش از سرم
از همتت به عین گدایی توانگرمدر انتظار آنکه در آئی تو از درم
چشم بسان حلقه شب و روز بر در است
تا چند مرغ جان به نفس بال و پر زندهر لحظه نقش تازه و رنگ دگر زند
تا کی گل از وصال تو آخر بسر زندخورشید اگر مقابل روی تو سر زند
روشن شود به خلق که از ذره کمتر است
تا جلوه جمال تو از بهر سرنوشتروز ازل نمود تجلی به خوب و زشت
آن یک طریق کعبه گرفت و یکی کنشتهر کس که دید قدر تو را گفت در بهشت
آن باغ دلگشاست که اینش صنوبر است
تا پی بباغ عارض تو برده است خلدچشمش به انتظار تو اندر ره است خلد
با آنکه نور چشم گدا و شه است خلداز گلشن وصال تو یک غنچه است خلد
وز باده جلال تو یک قطره کوثر است
روزی که مرغ جان پرد از آشیان تنجادر بهشت قرب تو جوید نه در چمن
(صامت) بمخوان حدیث جنان را به گوش منواعظ دیگر ز روضه رضوان مکن سخن
(ما را وصال دوست ز فردوس خوشتر است