گنج

شمارهٔ ۸ - شکوه و زینب (ع) سر قبر مادر

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۲۱ بیت
روایت است که چون عترت رسول‌اللهسوی مدینه رسیدند با خروش ز راه
خمیده زینب بی‌غمگسار گشت روانمیان روضه مادر به ناله و افغان
سلام کرد به حسرت فکند سر در پیشزبان حال به مادر بگفت با دل ریش
که ای ستمکش ایام چشم تو روشنکه زینبت ز سفر آمده است سوی وطن
سری بر آر ز خاک و به پرس احوالمنظاره کن که چسان گشته است اقبالم
ز من بپرس که زینب چه شد برادر توز داغ کیست که گشته سیاه معجر تو
ز کربلا تو چرا بی‌برادر آمده‌ایچنین شکسته دل و خاک بر سر آمده‌ای
برم ز کوفه و یا کربلا به نزد تو نامو یا ز شام و یزید لعین بدفرجام
به کربلا ز ستم سوختند خانه مابباد داد فلک خاک آشیانه ما
مرا به گوشه زندان همین نه ماوا دادبه کوفه حکم به قتلم نمود ابن زیاد
میان کوفه ندیدی چسان ز آتش دلزدم ز غصه سر خد به چوبه محمل
که شد ز خون سرم روی و موی من رنگینروانه شد ز سرم همچو سیل خون به زمین
ز کوفه تا به سوی شام در برابر منبه پیش محمل من بد سر برادر من
شدم چو وارد اشم خراب ای مادرخرابه منزل ما بود و خاک ره بستر
کسی که مونس و غمخوار و همدم ما بودمدام سنگ و نی و چوب سخت اعدا بود
تمام کوچه و بازرا شام آئین بستیزید دون به سر تخت زرنگار نشست
به بزم عام طلب کرد آن لعین غیورسر برهنه من و اهل بیت را به حضور
چنان نمود جفای یزید مدهوشمکه شد ز شمر و صفت کربلا فراموششم
به پیش دیده من آن ستمگر کونینبزد به چوب ستم بر لب و دهان حسین
گذشته زین همه یک سرخ مو به بزم یزیدز خاندان نبوت کنیز می‌طلبید
بس است (صامت) افسرده زین عزا بگذرکه از سرکش دو چشمت سیاه شد دفتر