گنج

شمارهٔ ۷ - آمدن بشیر از جانب یوسف به خدمت یعقوب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۴۶ بیت
روایتی شده از راویان بسی مطلوببرای علت دوری یوسف از یعقوب
که چون ز مصلحت کردکار بی‌همتانمود مادر یوسف وداع دار فنا
از این مقدمه یعقوب شد بسی دلگیریکی کنیز خرید ا زبرای دادن شیر
ز شیر دادن یوسف گذشت چون ایامکنیز داشت یکی کودک و بشیرش نام
ز در رسید یکی روز پیر کنعانیبرای دیدن یوسف ز لطف پنهانی
گرفته بود در آغوش خود کنیز بشیرنموده است تغافل به یوسفش از شیر
الم به سینه یعقوب بس شرر افروختگرفت از بر مادر بشیر را بفروخت
کنیز گشت از این حال مضطرب احوالنمود روی تضرع به قادر متعال
که یا رب از من و حال دلم گواهی توبه بی‌کسان دل افسرده داد خواهی تو
ببین فکند جدایی چنان پیمبر تومیان مادر و فرزند در برابر تو
چو دید زاری آن زن مهیمن علامبدان ضعیفه همانا شد این چنین الهام
ببین چگونه تلافی از این عمل سازممیان باب و پسر هم جدایی اندازم
چنانکه تا ز بشیرت به تو خبر نرسدخبر ز یوسف گمگشته بر پدر نرسد
غرض که گشت چهل سال یوسف از کنعانجدا ز نزد پدر بهر آن زن گریان
چنان ز وصل پسر گشت این در نومیدکه هر دو دیده وی شد ز انتظار سفید
مشیت ازلی این چنین گرفت قرارکه آب لطف به آتش فشاند دیگر بار
ندا رسید به یوسف ز خالق ذوالمنکه نزد باب گرامی فرست پیراهن
که از فراق تو آن پیر نا صبور شدهسفید گشته دو چشمش چو از تو دور شده
همان بشیر به فرمان کردگار جهانگرفت پیرهن و کرد روی سوی کنعان
رسید بر دروازه دید پیر زنینه پیرزن که دو مشت استخوان به یک کفنی
نشان خانه یعقوب را از او پرسیدکنیز بوی محبت از آن نشانه شنید
سئوال کرد چه خواهی ز خانه یعقوبجواب داد که دارم ز یوسفش مکتوب
از این جواب دل پیر زن به سینه طپیدبه گریه گفت که یا رب چه شد نشان امید
به وعده‌ای که نمودی عجب وفا کردیمرا ز محنت فرزند خود رها کردی
بشیر یافت که آن پیر زن چه می‌گویدکدام راه از این اضطراب می‌پوید
بگفت غم مخور ای زن که من بشیر توامزمان وعده بسر رفت و دستگیر توام
بشیر را ز محبت کشید در آغوشز هوش رفت و ز فریاد و ناله شد خاموش
بشیر در بر یعقوب برد پیراهننمود دیده ز دیدار پیرهن روشن
یکی بشیر دگر در جهان خبر دارمکه از رسالت او شعله بر جگر دارم
همان بشیر که آورد در مدینه خبرز حال اهل و عیال حسین تشنه جگر
روایت است که آمد بشیر چون از راهپیاده شد به سر تربت رسول الله
به گریه گفت که یا مصطفی سلام علیکبه رتبه ختم همه انبیا سلام علیک
خجل ز روی تو هستم اگر به خدمت توخبر دهم ز حسین و حریم و عترت تو
ولی رسول چو از اهل بیت اطهارمبه عرض واقعه در خدمت تو ناچارم
به دشت کرببلا از جفای ابن زیادبه نزد آب حسین تو تشنه لب جا نداد
تمام اهل و عیالش اسیر و خوار شدندسر برهنه به پشت شیر سوار شدند
سری که داشت به دوش مبارکتو مکانگهی به خاک تنور و گهی به نوک سنان
سپاه شامی و کوفی سوار و بر مرکبپیاده عباد بیمار با تن پر تب
ز جای عترت زارت خبر دهم یا نهگهی به گوشه زندان گهی به ویرانه
به ناسزا دل زینب یکی کباب نمودیکی به راس حین خارجی خطاب نمود
برای بردن بزم یزید بی‌پروابه یک طناب ببستند شصت و شش زن را
نشسته بود نصاری به روی کرسی زرستاده بر سر پا عابدین بی‌یاور
ظهیر مسخره در بزم شرب نزد یزیدز دختران عزیزت کنیز می‌طلبید
بریده باد زبانم یزید خانه خراببه نزد راس حسین تو ریخت درد شراب
شکسته باد دهانم که آن جهود عنودلب حسین ز چوب جفا نمود کبود
بزرگوار خدایا به حق پیغمبر(ص)ز جرم (صامت) و عصیان شیعیان بگذار