شمارهٔ ۴۴ - در بیان افتادن چهار دست
چاردست ای شیعیان پاکزاددر ره حق اوفتاد اندر جهاد
دست اول از معاد نیک قدراوفتاد از جسم وی در جنگ بدر
چون به جنگ بدر سرها گرم شددست و بازوی دلیران نرم شد
گشت با بوجهل دور از نام و ننگچون معاذ شیر دل چیره به جنگ
چون سگی کافتد به ناگه در رمهاز کمین وی درآمد عکرمه
زد به بازویش غضب انگیختهدست وی با پوست شد آویخته
شد معاذ از روی غیرت در غضبچون ز دست آویختن بد در غضب
دست را بنهاد اندر زیرپابا رگ و پی کرد دست خود جدا
آن زمان اندر جدل مردانه شدگرم در خونریزی به بیگانه شد
همچنان بیدست بود آن نوجوانتا شد اندر عهد عثمان در جنان
بود دست دوم از این چار دستجعفر طیار شاه حقپرست
چون به جنگ موته شد در راه دینقطع دستش از یسار و از یمین
جانفشانی کرد چندان تا بلندبر سر نی شد تن آن ارجمند
پس دعا فرمود ختم انبیاتا دو بال سرخ شد بر وی عطا
از سر نوک سنان شد پر زنانجعفر طیار در باغ جنان
از زبان سید یاسین حسبگشت جعفر ذوالجناحینش لقب
دست سوم بود ای اهل ولادست سقای زمین کربلا
آن که در حسن و وجاهت در عربآمدش ماه بنیهاشم لقب
همچو خضر آمد پی آب حیاتتشنه لب چون در لب شط فرات
خواست تا از خوردن آب رواندور سازد آتشی از جسم و جان
یادش آمد از لب خشک حسینآب را افشاند چون اشک از دو عین
مشک را پر کرد آن پر دل زیمتشنه لب بنمود آهنگ حرم
ناگهان بر پور سالار نجفحملهور شد جیش کفر از هر طرف
از دو سو زان قوم بدتر از یهودبر دو دستش تیغ کین آمد فرود
غیرت عباس چون دامان گرفتزود مشک آب بر دندان گرفت
کرد پا را استوار اندر نبردتا ز بیآبی نگردند رنگ زرد
کز کمان کینه اهل ضلالسوی مشکین ناو کی بگشود بال
آمد اندر مشک او تا پر نشستبر جگر عباس را خنجر نشست
همچو بخت تیره بختان واژگوناز سر زین بر زمین شد سرنگون
دست چار کز بدن آمد جدابود دست خامس آل عبا
ماند چون از ترک و تاز اهل کینبیکفن جسم حسین اندر زمین
ساربان آمد بوی احسان کندما سوی را از غمش گریان کند
کرد کاری آن لعین کافند شوردر میان خلق تا یوم النشور
سوخت قلب سید ختمی مآبساربان از قطع دست آن جناب
نیست یارای نوشتن خامه رامختصر کن (صامت) این هنگامه را