گنج

شمارهٔ ۴۳ - دفن اجساد شهدا

از سموم ظلم اعوان یزیدچون خزان بر گلشن یاسین رسید
سبز خطان را ز پیکان هلاکشد بدن چون پرده گل چاکچاک
کربلا گردید چون خاک تتاراز خط مشگین خوبان مشکبار
هر کف خاکش به سان مادریدر بغل بگرفته جسم بی‌سری
خاک و خون جسم شهیدان تن به تنکرده مستغنی ز کافور و کفن
سوی کوفه با سپاه تیره‌بختعترت میر حرم بستند رخت
کرد مدفون ابن سعد بی‌حیاجسم مقتولان اولاد زنا
مانده عریان تا سه روز اندر زمینجسم پاک سبط خیرالمرسلین
جز طیور و وحشیان در آن دیاربر سر وی کسی نمی‌کردی گذار
چند تن از اعراب در آن بادیهبود ساکن در زمین ماریه
تا سپارند آن بدنها را به خاکداشتند از لشگر کفار باک
چند زن از آن قبیله با خروشبیل بگرفتند چون مردان به دوش
طعنه زن بر مردهای خویشتنکی به روز مردمی کمتر ز زن
گر شما را نیست شرم از مصطفیهست ما را خجلت از خیرالنسا
آن شما و در پی تیمار جانما گذشتیم از سر جان و جهان
چون شما بستید چشم از ننگ و نامالفت ما با شما باشد حرام
غیرت آن چند زن آمد سبباز پی تحریک مردان عرب
بهر دفن کشتگان با اشک و آهآمدند اندر کنار قتلگاه
لیک از آنجا کان جسدها را به تندست و سر بر جا نبود اندر بدن
نی پدر را بود فرقی از پسرنی ز سر دار و نه از لشگر خبر
بهر کشف ححال از بالا و پستجانب یزدان برآوردند دست
ناگهان مانند خورشید از افقبست نوری اندر آن صحرا تتق
از میان لمعه نور آشکارگشت رخشان گوهر گلگون سوار
ظاهر از خورشید رویش در نقابمعنی (حتی تورات بالحجاب)
آمد و در نزد ایشان ایستادغنچه معجز نما را برگشاد
کی به گردابتحیر ماندگانپشت پا بر ماسوی افشاندگان
گر شما را زین شهیدان هست شکمی‌شناسم جمله را با من یک به یک
پس به امر آن شه گردون خدمطوف کردند اندر آن رشک حرم
نعش انصار شه دین را تمامدفن بنمودند اندر یک مقام
چون ز انصار حسین پرداختندبار دیگر در بیابان تاختند
گوهری پا تا به سر غلطان به خوناز نجوم آسمان زخمش فزون
آن سوار آن ماه پیکر را چو دیداز دل پردرد آهی بر کشید
گفت باشد این جوان غم نصیبمایه امید لیلای غریب
این بود آن نوجوان مه جبینکوفتاده چون ز زین اندر زمین
صبر و تاب عمه را گم کرده استقد رعنای حسین خم کرده است
این شبیه جد خود پیغمبر استهیجده ساله علی اکبر است
حالیا نبود مجال دفن اودیگران را کرد باید جستجو
گردشی کردند آوردند بازپر پیکان بر تنی چون شاهباز
پیکری صد پاره همچون آفتابدست و پایش هر دو اندر خون خضاب
آن جوان از سوز دل آهی کشیدجامه بی‌طاقتی بر تن درید
گفت باشد این جوان ممتحنقاسم داماد فرزند حسن
بعد دفن قاسم نسرین عذارگردشی کردند در آن کارزار
همچو خضر اندر لب عین الحیاتپیکری جستند در جنب فرات
داده بی‌دستی بار کانش شکستاوفتاده در کنارش هر دو دست
خانه زنبور گشته پیکرشقطعه‌قطعه گشته از پا تا سرش
آمدند اندر بر آن مقتداکای تمام گمرهان را رهنما
یک شهیدی دورتر جان داده استدر لب شط فرات افتاده است
گشته از بیداد قوم بنی‌تمیزقطعه قطعه پاره پاره ریز ریز
نیست ممکن از زمین برداشتنهم نشاید آنچنان بگذاشتن
شد روان آن خسرو گردون وقارسوی شط گریان چو ابر نوبهار
کرد آن صد پاره تن را چون نظراوفتاده از پا و دستی زد بسر
گفت این مظلوم مقطوع الیدینهست سقا و علمدار حسین
این بود آن کس که بنهاده به راهچشم اطفال حسین در خیمه‌گاه
هست عباس آن که شاه خون جگردست بگرفت از فرقش بر کمر
پس به صد افغان و قلب دردناکدر مکان خود سپردش به خاک
تا دو نوبت آن سوار نیکخوگفت بنمائید از نو جستجو
هر چه کردند اندر آن خونخوار دشتهمچو صید کوهساری سیر و گشت
کس نشانی اندر آن صحرا ندیداز شهیدان پیکری بر جا ندید
آخر اندر قتلگه شد جلوه‌گرتلی از زوبین و خنجر در نظر
خون و خاکی پس به هم آمیختهسنگ بسیاری در آنجا ریخته
پاره جسمی همچو قرآن مبیننقش بگرفته است بر لوح زمین
چشم حق بین آن سوار از هم گشوددستها بر سینه گردن کج نمود
عرض کرد ای شاه بی‌سرالسلامزیب آغوش پیمبر السلام
السلام ای مرهم داغ بتولالسلام ای قره العین رسول
پس به یاران گفت کاین صد پاره تنکفن و دفن وی بوده مخصوص من
با دو دست خویش آن جسم لطیفجمع کرد از روی آن خاک شریف
تیرهای ظلم کز شصت عدوبر تن وی بود تا پر مو به مو
جمله را بیرون نمود از پیکرشدر ردا پیچید جسم اطهرش
در بغل بگرفت جان پاک رادا د زینت از قدومش خاک را
اکبرش را هم به تسکین دلشداد در پایین پایش منزلش
خواست برگردد سوار از آن مکانعرض کردند ای امیر لامکان
گرچه ما را نیست چشم حقشناستا شناسد شاه را در هر لباس
در نقاب ای آفتاب از چیستی؟بازگو ای مظهر حق کیستی؟
برگرفت آن ماهرو از رخ نقابگشت مهری ظاهر از زیر حجاب
یافتند آن شیعیان شاه دینکان جگر خون هست زین العابدین
نیست یارای نوشتن خامه رامختصر کن (صامت) این هنگامه را