گنج

شمارهٔ ۳۰ - نزول عهدنامه در کربلا به شاه تشنه‌جگر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۳ بیت
روز عاشورا چو شاه کربلاسید مظلوم سبط مصطفی
جمله یار و یاورانش کشته شدپیکر ایشان به خون آغشته شد
طرف هامون ز اشک گلگون گشتیمدر وداع شاه با اهل حرم
یکه و تنها به میدان رو نهادرفت و در جای بلندی ایستاد
گه به حسرت آن شفیع کائناتبد نگاهش جانب شط فرات
وز عطش آن شاه مظلوم وحیدآه سرد از قلب پرخون می‌کشید
گاه اندر قتلگه کردی نظرهر طرف در خون جوانی غوطه‌ور
همچو برگ گل بدنها چاک‌چاکسر جدا و بی‌کفن غلطان به خاک
گه نظر کردی به سوی خیمه‌گاهسوی طفلان زنان بی‌گناه
کودکان مستمند ماه‌وشبا نوای غم‌فزای العطش
اینچنین می‌گفت شمس‌المشرقینباد قربان شما جان حسین
سهل باشد عقده‌های مشکلممی‌کند اشک شما خون دلم
جوی خون از دیده جاری کم کنیدناله و افغان و زاری کم کنید
یک طرف سنگین دلان نابکاراندر آن صحرا فزون از صدهزار
غافل از بی‌یاری احوال اوتشنه بهر خون و جان و مال او
شاه بی‌لشکر حسین خون جگربود اندر بحر فکرت غوطه‌ور
ناگه از درگاه حی کبریارقعه سبزی نوشته با طلا
اوفتاد از بهر آن فلک فلاحبر سر قربوس زین ذوالجناح
رقعه را بگشود آن نور دو عیندید بنوشته است «عبدی یا حسین»
نیست ما را بر کسی تکلیف شاقاین تو و راه حجاز و این عراق
ما شهادت را به تو ننموده فرضاین تو و ملک جهان از طول و عرض
امر کن سوی زمین ای جان پاکتا نماید دشمنانت را هلاک
هر دو عالم زان تست ای ممتحنهر کجا خواهی به عزت کن وطن
پیش ما قدرت فزون و محترمرتبه‌ات هرگز نخواهد گشت کم
سرور لب‌تشنگان با اشک و آهشد پیام کبریا را عذرخواه
کای خداوند قدیم لم یزلعهد ما با تست از روز ازل
با لب عطشان براهت سر دهمجان به زیر دشنه و خنجر دهم
در ره عشقت سر افشانی کنمنوجوانها جمله قربانی کنم
تا شوم در عرصه یوم الحسابدر شهادت از شفاعت کامیاب
من همای اوج عرش عزتمعذر خواه عاصیان امتم
من شهادت را طلبکار آمدمجرم امت را خریدار آمدم
گر نگویم ترک سیر یا ترک جانچون کنم با عاصیان امتان
زین‌همه بگذشته کارم مشکلستداغ بسیاری مرا اندر دلست
جمله یار و یاورانم کشته شددوستان و همرهانم کشته شد
تا قیامت کی رود از یاد منسرگذشت قاسم داماد من
اصغرم سیراب نوک تیر شددر گلویش تیر جای شیر شد
شد جدا از پیکر عباس دستماتم بی‌دستی‌ای‌اش پشتم شکست
خود گرفتم شش جهت شد زان منهر دو عالم گشت در فرمان من
دشمنانم شد به میدان جدالیک به یک از تیغ و خنجر پایمال
داد خط بندگی بر من یزیددیگرم از زندگی نبود امید
داغ اکبر بی‌گمانم می‌کشدماتم آن نوجوانم می‌کشد
کی شود دیگر دل من شاد کامزندگانی بعد از این باشد حرام
نیست یارای نوشتن خامه رامختصر کن (صامت) این هنگامه را