گنج

شمارهٔ ۲۹ - امتحان طبیب موصلی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۳ بیت
گفت راوی در تمام عالمینچون خلافت شد مسلم بر حسین
بود در موصل کی دانا طبیببا یزید بن معاویه حبیب
نی همین در خدمتش کردی قیامبلکه می‌‌دانست آن سگ را امام
گفت با وی مومنی از شیعیانبگذر از این راه باطل ای فلان
گر سعادت خواهی اندر عالمینقبله خود کن تو شاه دین حسین
آنکه اندر راه حی لایزالساخته وقف یتیمان جان و مال
گر حقیقت را به سر داری هوسدر حسین این رتبه را می‌جوی و بس
کرد اندر دل طبیب نکته دانزین سخن با خویش قصد امتحان
از قضا بیوه زنی همسایه داشتاز وجودش بر سر خود سایه داشت
ناگهان آن بیوه زن بیمار شدحال طفلش بی‌پدر افکار شد
شد روانه کودک دور از شکیبحال مادر گفت نزد آن طبیب
گفت ای کودک اگر جویی علاجیک جگر از اسب باشد احتیاج
گفت کودک ای طبیب پرهنرمن ندارم اسب تا آرم جگر
گفت با وی آن طبیب موصلیرو به درگاه حسین بن علی
شد شتابان کودک افسرده حالخدمت آن معدن جود و نوال
زاده زهرا گرفت اندر برشدست دلجویی کشید اندر سرش
اشک چشم را ز رحمت پاک کردجستجوی حال آن غمناک کرد
چون تسلی داد اشک و آه اوکشت اسبی را به خاطرخواه او
داد پس لخت جگر بر دست اوطفل در نزد طبیب آورد رو
کرد از رنک فرس از وی سئوالپنج نوبت آن طبیب بی‌مهال
گفت رنگ اسب اینسان خوب نیستبهر درد مادرت مطلوب نیست
پنج نوبت شاه گردون اقتدارپنج اسب از خویش کشت آن پنج بار
رحم کردن بر یتیمان را حسینداشت اندر ذمت خد فرض عین
دید چون این جودو احسان و اطیبشد محب آن شهنشاه غریب
ای حمیت پیشگان و شیعیانگر بود انصاف در خلق جهان
دور از رحم است ای اهل کمالاینچنین سلطان با جود و خصال
شمر روی دخترش نیلی کندنیلگون رخسارش از سیلی کند
جمله را پای پیاده روز و شبدر بیابان‌ها دواند از غضب
عترت آن شاه بی‌مثل و نظیربرد اندر کوفه چون شمر شریر
داد اندر گوشه زندان مکانآن حریم سرور کون و مکان
سر برهنه دل گرسنه جان کبابپوست افکنده بدنشان آفتاب
جای دست مرحمت‌های پدرسنگ و چوب کوفی رشامی بسر
بر سر آن بی‌کسان در روزگارجز کنیزان کس نمی‌کردی گذار
مردم کوفی شب اندر خانه‌هاکودکان چون گنج در ویرانه‌ها
روز و شب از چشم ایشان رفته خوابشب ز سرما روزها از و آفتاب
بلکه دادندی تصدق کوفیانبر یتیمان حسین خرما و نان
سویشان کلثوم چون کردی نظرسوختی او را از این محنت جگر
می‌گرفت آن نان ز دست کودکانبا غصب می‌گفت با آن ناکسان
کای گروه سست عهد بی‌وفااز خدا شرمی ز پیغمبر حیا
کوفیان مارا تصدق کی رواستکی خدا خوشنود و پیغمبر رضاست
ما که در این شهر خوار و مضطریمآل یاسین عترت پیغمبریم
روزگاری خانمانی داشتیماز بزرگی ما نشانی داشتیم
نیست یارای نوشتن خامه رامختصر کن (صامت) این هنگامه را