گنج

شمارهٔ ۱۵ - در بیان اذان گفتن بلال

کرد رحلت سوی جنت چو رسول قرشیتنگ شد وسعت یثرب به بلال حبشی
کافری را بسر مسند دین والی دیدز نبی مسجد و محراب نبی خالی دید
طاقتش طاق شد از گردش دور ایامکرد هجرت ز مدینه به سوی کشور شام
بود در شام شبی خفته دل از غصه کبابگفت با وی نبی امی مکی در خواب
کای وفاپیشه بدینسان ز چه مهجور شدیکه جفا کرده که از مرقد من دور شدی
کرد از شام به فرمان رسول مختارباز رو سوی مدینه دل بی‌صبر و قرار
گفت روزی به علی فاطمه با درد و ملالکه فتاده بسر من هوس صوت بلال
غم هجران نبی ساخته پرخون جگرمخواهم از او شنوم نام نکوی پدرم
ز علی کرد بلال از پی تسکین بتولآخر از کثرت اصرار به ناچار قبول
شد چو آواز بلال از پی تکبیر بلندبانک تکبیر دل فاطمه از جای بکند
صوت تهلیل چو برداشت به توحید الهروز شد در نظر فاطمه چون شام سیاه
بعد توحید خدا چون پی تکمیل اذانبرد با گریه بلال اسم محمد به زبان
یاد ایام پدر کرد و برآورد خروشرفت طاقت ز دل فاطمه وشد مدهوش
گشت دامان وی از خون جگر مالامالاز اذان گفتن خود شد ز محن لال بلال
ای دریغا که مرا شد جگر از غصه کبابیادم آمد ز سکینه بره شام خراب
که بد آن غمزده را هر قدمی مد نظربسر نیزه خولی سر پر خون پدر
فرصت گریه نمی‌داد بر آن طفل صغیرسیلی شمر ستم پیشه مردود شریر
بلکه می‌برد اگر نام حسین را به زبانآمدی بر سر او از همه سو کعب سنان
زد شرر بر جگر او یکی از بی‌ادبیخارجی گفت به اولاد رسول عربی
گشت در شام چو آرامگه آل رسولدر گذرگاه یهودان بنمودند نزول
یکی از لشگر بی‌دین یزید مردوداینچنین کرد ندا سوی زن و مرد یهود
کاین اسیران که چون شیرند به قید زنجیرهمه هستند ز نسل علی خیبر گیر
آنکه بنمود زن و مرد شما را به جهانقتل و غارت همگی را به طریق عدوان
ز پی کینه دیرینه این بد عملیحالیا وقت تلافی شده از آل علی
جمع گشتند یهودان سیه‌دل به تمامپی آزار حریم نبوی از سر بام
آن یکی سنگ زد آن سوختگان را بر سردیگری خاک بیفشاند و دگر خاکستر
آن یکی آتش بیداد بنی برمی‌زدبسر عترت مظلوم پیمبر می‌زد
داد از آن لحظه که با روی بسان خورشیدکرد جا زینب دلخون شده در بزم یزید
هر طرف کرد نظر حوصله شد بر او تنگز تماشایی انبوه نصارای فرنگ
برد بی‌طاقتی وی ز کفش صبر و عنانبه میان اسراء کرد رخ از شرم نهان
آن زمان دل به بر دختر زهرا بطپیدکه آشنا شد به لب لعل حسین چوب یزید
شد سراسیمه و مانند سپند از جا جستباز از خوف نظرکردن حضار نشست
(صامتا) حشر از اشعار تو کرده است قیامبهتر آنست که یک بار کنی ختم کلام