گنج

شمارهٔ ۱۴ - در بیان قیامت و گریز به مصیبت

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۴۸ بیت
چنین شده است خبر مستفاد از اخبارکه روز حشر چو از امر قادر قهار
ز جن و انس و سباع و هوام و وحش و طیورپی محاسبه گردند یک به یک محشور
ز جوشن و غلغله و اضطراب اهل حسابزمین حشر بلرزد چو لجه سیماب
پی سزا و جزای امور بی‌کم و کاستپرد جریده اعمال خلق از چپ و راست
ز آفتاب بسر مغزها به جوش آیدبالتهاب زمین قلب در خروش آید
عرق شود ز عروق و عظام در جریانچنانکه محو کند نام قلزم و عمان
به پایه «لمن الملک» خوشتن داداردهد منادی «الله واحد القهار»
یکی ز مظلمه خلق مضطرب جانشگرفته سخت به کف مدعی گریبانش
یکی به مجلس جاوید خبث در عرصاتبهانه جوی به ترک ادای خمس و زکات
یکی ز اکل ربا آکل سموم حمیمیکی به هاویه در بحث اخذ مال یتیم
به اجر کرده ز فجار ز جرت فساقرود به قید سلاسل ز هر طرف اعناق
شوند قاتل و مقتول دادخواه به همدهند هر طرفی نسبت گناه به هم
پیمبران سلف جمله وانفسا گویهمه ز عاقبت خود به بحر فکر فروی
ز هول روز جزا امتان شیخ و صبیزنند حلقه به دور محدم عربی(ص)
به عذر امت بیچاره احمد مختارکند حکایت وا امتا به لب تکرار
که ناگهان به صف حشر انقلاب افتددرون هالک و ناجی به انقلاب افتد
به پیش چشم خلاق عیان شود به ملالوای قافله سالار دشت کرب بلا
به هیئتی که جگرها ز خوف خون گرددعنان حوصله از دستها برون گردد
بود مقدمه آن قوه را به شیون و شینشهید راه خدا حضرت امام حسین
ز نشئه می سر بازی وفا سر مستسربریده پرخون گرفته بر سر دست
هزار پاره تن انورش ز ضربت تیربه دست دیگر وی دست شمر شریر
نهاده از عقب راس آن سپهر اساسبه روی دست ملک دست حضرت عباس
شهید گشته و بی‌دست کز تنش ز عناددو دست در لب شط از برای آب افتاد
علی اکبر غمناک و قاسم دامادکفن به گردن و سرها بدست با فریاد
گرفته حجت کبرای شاه تشنه جگربه روی دست سر پر ز خون علی اصغر
ز جای ناوک پیکان و خنجر پارهزند معاینه خون موج همچو فواره
به یک طرف اسرای دیار کوفه و شامکنند زیر و زبر از هجوم صف قیام
همه به سینه سوزان و ناله جان کاهزنند حلقه به دور لوای عدل اله
دوباره شور عظیمی دگر بپا آیدبه گوش مرد و زن حشر این ندا آید
که چشم خویش بپوشید ابیض واسودکه می‌رسد به صف حشر دختر احمد
ز دوزخی و بهشتی شود بلند خروشرسد چو فاطمه دراعه حسن بر دوش
به دوش دیگر آن غم رسیده محزونهزار پاره و سوراخ جامه پر خون
چه جامه‌ای که نظاره همان جامهفتد به عرش تزلزل به شور و هنگامه
به کف عمامه پرخون حیدر صفدرشکسته پهلوی مجروح وی ز ضربت در
زند به قائمه عرش دست را محکمکشد خروش که یا عدل و یا حکیم احکم
به جوش آورد از فرط ناله و زاریپی محاکمه دریای قهر قهاری
ز رستگار و خطا پوی و بنده و آزادتمام را طمع مغفرت رود از یاد
به نزد ختم رسل با دلی ز درد غمینز روی عجز کند روی جبرئیل امین
که ای پیمبر رحمت به ما ترحم کنخموش فاطمه را یک دم از تظلم کن
کزین معامله ترسم که حضرت عزتکشد قلم ز غضب بر جریده رحمت
به نزد فاطمه رو آورد رسول اممکه ای غریق یم غصه وی سفینه غم
نه وقت کیفر و هنگامه گداختن استقیامت آمده و موسم نواختن است
بیا به همره بابت که نیست جای درنگشده است عرصه محشر به امتانم تنگ
شوند فاطمه و مصطفی بهم همراهکنند روی شفاعت به سوی عرش اله
چنین به فاطمه آید خطاب از داورنمی‌کنم به ثواب و عقاب خلق نظر
مگر دمی که تو از حشر هر که را خواهیبری بخلد و شفاعت کنی به دلخواهی
مهیمنا به جلال شفیعه محشرببخش و عفو کن از امتان پیغمبر
بر آر حاجت پنهان (صامت) ای غفارچه حاجتم به بیان انت واقف الاسرار