شمارهٔ ۲۸ - و برای او
ای مسیب! ز جهان سوی جَنان در سفرمشده پُرخون جگرم
بنشین لحظهای اندر دمِ آخر به برمشده پُرخون جگرم، کو رضا، کو پسرم؟
بس که کاهیده شد از صدمهٔ زنجیر، تنمآب گشته بدنم
رقمی نیست ز پا تا به سرِ من دگرمشده پُرخون جگرم، کو رضا، کو پسرم؟
دلِ افسرده و محزون و جگرخون و غریببیپرستار و طبیب
نه مُعینی است به بالین، نه اَنیسی به سرمشده پُرخون جگرم، کو رضا، کو پسرم؟
زد چنان برقِ اجل، شعله مرا بر تن و جانکه به دورانِ جهان
نه دگر اسم به جا باز بُوَد، نی اثرمشده پُرخون جگرم، کو رضا، کو پسرم؟
زهرِ هارونِ ستمگر، جگرم را بگداختبه دل آتش، انداخت
ساخت بیمونس و دور از وطن و دربهدرمشده پُرخون جگرم، کو رضا، کو پسرم؟
قاصدی کو که رَوَد از بَرِ من سویِ وطنبا غم و درد و محن
به محبان و عزیزان برساند خبرم؟شده پُرخون جگرم، کو رضا، کو پسرم؟
به رضا گوید ایا نورِ دو چشمانِ پدر!به سرم کن تو گذر
که به راهِ تو بُوَد موسمِ مردن نظرمشده پُرخون جگرم، کو رضا، کو پسرم؟
ای مسیب! دمِ مرگ است، ز بیدادرسیهمچو مرغِ قفسی
یاد آید ز حسین، جدِّ به خون غوطهورمشده پُرخون جگرم، کو رضا، کو پسرم؟
چون کنم یاد ز احوالِ تنِ بیسرِ اوغرقه خون پیکرِ او
روز چون شام شود تیره به مدِّ نظرمشده پُرخون جگرم، کو رضا، کو پسرم؟
ز غمِ «العطشِ» وی به لبِ شطِّ فراتشد مرا قطعِ حیات
روز و شب گشته روان، خون ز دو چشمانِ ترمشده پُرخون جگرم، کو رضا، کو پسرم؟
وعدهٔ دیدنِ رویت به قیامت افتادعاقبت در بغداد
بی تو مدفون شدهام، مونسِ شام و سحرمشده پُرخون جگرم، کو رضا، کو پسرم؟
کس نبود از پیِ دفن و کفَنِ شاهِ شهیدشد مرا قطع، امید
همچو «صامت» به خدنگِ غمِ ماتم سِپُرمشده پُرخون جگرم، کو رضا، کو پسرم؟