گنج

شمارهٔ ۲۶ - و برای او

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن۳۰ بیت
زینتِ دوشِ نبی! خاکِ سیه جایِ تو نیستخیز کاین جایِ تو نیست
به سرِ خاکِ سیه، منزل و مأوایِ تو نیستخیز کاین جایِ تو نیست
خاکِ عالم به سرم کز اثرِ تیر و سنانای شهِ تشنه‌لبان!
جایِ یک بوسهٔ من در همه اعضایِ تو نیستخیز کاین جایِ تو نیست
شمر، لب‌تشنه چه‌سان رشتهٔ عمرِ تو گسیخت؟بی‌گنه خونِ تو ریخت
مر ندید او اثرِ رنگ به سیمایِ تو نیست؟خیز کاین جایِ تو نیست
قاصدی کو که فرستم دمی از کرب‌وبلابه برِ شیرِ خدا؟
در نجف، باخبر از حالِ تو بابایِ تو نیستخیز کاین جایِ تو نیست
شمر نگذاشت پس از قتلِ تو مِعجر به سَرمای شهِ خون‌جگرم!
کفنی بهرِ قد و قامتِ رعنایِ تو نیستخیز کاین جایِ تو نیست
دادی ای شاه، به میدانِ محبت سَرِ خویشبه ره داوَرِ خویش
از خدا، غیرِ خدا هیچ تمنایِ تو نیستخیز کاین جایِ تو نیست
زین جفاها که کنی ای پسرِ سعدِ دغابه شهِ کرب‌وبلا
مگر از دودِ دلِ فاطمه پروایِ تو نیست؟خیز کاین جایِ تو نیست
ز غمِ بی‌کسی‌ات شد جگرِ سنگ، کبابآخر از بهرِ ثواب
یک‌جُوی رحم چرا بر دلِ اعدایِ تو نیست؟خیز کاین جایِ تو نیست
گر بگویم که وداعِ علی‌اکبر، پسرتشده پُرخون جگرت
شاهدی بهتر از این چشمِ گهرزایِ تو نیستخیز کاین جایِ تو نیست
نه برادر، نه پسر، تن به زمین، سَر به سنانای شهِ تشنه‌لبان!
نیست دردی که ز هر گوشه مُهیایِ تو نیستخیز کاین جایِ تو نیست
شمر نیلی کند از ظلم، رخ دختر توکودکِ مضطرِ تو
مگر این سوخته‌دل، دُختِ دل‌آرای تو نیست؟خیز کاین جایِ تو نیست
تنت امروز چنین سُرمه‌صفت می‌نگرمخاکِ عالم به سرم!
باخبر خواهرت از امشب و فردایِ تو نیستخیز کاین جایِ تو نیست
به‌جز از چشمِ من و چشمهٔ زخمِ بدنتجان به قربانِ تنت!
خون‌فشان چشمِ کسی بهرِ تماشایِ تو نیستخیز کاین جایِ تو نیست
غیر زنجیر که در بستنِ ما بسته کمرای شهِ تشنه جگر!
هیچ کس نیست که در بند سر و پای تو نیستخیز کاین جایِ تو نیست
خسروا! «صامتِ» محزون ز عزایت شب و روزگوید از ناله و سوز:
کآرزویی به دلم غیرِ تمنایِ تو نیستخیز کاین جایِ تو نیست