شمارهٔ ۲۰ - و برای او
دلا به کسب سعادت چرا شتاب نداریغم جوانی و پیری به هیچ باب نداری
چه شد تو را که محبان تمام رفت و تو تنهاخیال رحلت از این منزل خراب نداری
متاع عمر عزیز تو صرف شد به بطالتبه روزگار بجز میل خورد و خواب نداری
ز ارتکاب معاصی همیشه بیخود و مستیخبر ز دوزخ و هنگامهٔ عذاب نداری
به خون بیگنهان بیحساب پنجه میالایعجب که واهمه از موقف حساب نداری
چگونه صبر کنی در جزا به آتش دوزخدر این جهان که دمی تاب آفتاب نداری
که داده است تو را در زمانه این همه جرأتکه میکنی گنه و خوف از عقاب نداری
برای زادره (صامت) ای سرشک شتابیبدا به حال تو ای دیده از چه آب نداری