گنج

شمارهٔ ۶۱ - زبان حال صدیقه صغرا(س)

ای برادر تو پناه من گریان بودیدر صف ماریه غمخوار یتیمان بودی
دانم از رفتن تو جان ز تنم خواهد رفتزآنکه اندر بدنم تو به جهان جان بودی
هر غمم بود ز دیدار تو از دل می‌رفتدردی ار داشتم از لطف تو درمان بودی
آمدم تا به مدینه به سوی کرب و بلاهمه جا یار من زار پریشان بودی
چون علی اکبر و عباس ز دستم رفتندمایه صبر من بی‌سر و سامان بودی
بعد جد و پدر مادرم ای تشنه جگرمونس خواهر دلخسته و نالان بودی
آخر از تشنه لبی سیر ز جان گردیدیبا وجودی که تو در ماریه مهمان بودی
شمر را در دل به یتیمان تو کی خواهد سوختآن بودی که پرستار یتیمان بودی
قاتل تو به لب تشنه تو رحم نکردآخر ای سبط پیمبر تو مسلمان بودی
بود جای تو در آغوش نبی بر سر خاکنی چنین بی‌سر و صدا پاره و عریان بودی
(صامتا) شکر خداوند که در مدت عمرروز و شب نوحه‌گر شاه شهیدان بودی