شمارهٔ ۵۰ - و له فی المرثیه
نه چنان گشت خزان گلشن ایمان چمنشکه توان یافت نشان از سمن و یاسمنش
تابکی دوست گذاری چقدر خصم نوازبلکه نالم ز تقاضای سپهر و فتنش
هر زمان پیک غمی میرسد از کرببلاکه رسد بوی ملالی به شام از سخنش
پیر کنعان شده دل بس که ز هر سو زده صفسپه ناله به پیرامن بیت الحزنش
محشر آن روز بپا گشت که از ملک حجازپسر فاطمه در کرب و بلا شد وطنش
خون کنم گریه ز ناکامی نودامادشیا بسوزم ز غم اکبر گل پیرهنش؟
خاک شد بر اسلام چو بر خاک افتادقد عباس غضنفر فر لشگر شکنش
بیزبان بود علی اصغر و از تیر قضابنهاد از پر پیکان سخن اندر دهنش
چو خدنگی ز کماندر قضا خورد چنینکه سلامت سر موئی ننهاد از بدنش
آن که بد زینت آغوش نبی پیکر اوماند آخر به سر خاک تن بیکفنش
ای که گفتی ننهادند کفن بر تن اومگر از ضرب سم اسب به جا بود تنش
بعد تاراج از آن شاه سلیمان دربانماند یک خاتمی آن هم به کف اهرمنش
(صامت) از زندگی خود به جهان دارد ننگبس که عرصه به جان تنگ ز درد و محنش