شمارهٔ ۴۱ - در علو و دنو جنود عقل و جهل
آنان که مست باده قالوا بلی شدنددر کربلا به درد و یل مبتلا شدند
دیدند چون رضای خدا را به بذل جاندادند تن ز شوق به قتل و رضا شدند
به یگانگی ز خلق نموددن اختیارتا از یگانگی به خدا آشنا شدند
پیوند مهر از همه اشیاء گسیختنددر صدق عهد خویش قرین وفا شدند
دیدند چون نتیجه هستی ز نیستیبهر بقا مجاوز ملک بقا شدند
پیوند مهر ازهمه اشیا گسیختنددر صدق عهد خویش قرین وفا شدند
دیدند چون نتیجه هستی ز نیستیبهر بقا مجاوز ملک بقا شدند
پا در دریار درد نهادند مردواراز بهر درد عالم و آدم دوا شدند
گردن کشان ز رهگذر طاعت هوامالک رقاب خلق به حکم خدا شدند
کردند مشق شیوه یکرنگی و ز شوقیک باره از بلای دو بینی رها شدند
از بسکه داشتند تمنای وصل دوستاز خویش هم به خواهش جانان جدا شدند
بستند دل به دلیر یکتای خویشتنبیهوده نیست اینکه چنین دلربا شدند
اول شدند در بدر آنگاه تا به حشرشاهان تمام بر در ایشان گدا شدند
پای ثبات و صبر فشردند در بلادر چند روز عمر شفیع جزا شدند
قومی ز بهر دوزخ و برخی پی بهشتاز کوفه و مدینه به کرب و بلا شدند
فوجی پی حمایت پور معاویهجمعی معین زاده خیرالنسا شدند
دین دادگان به درهم و سراددگان به دیندر جای خویشتن همگی جابجا شدند
بهر نثار مقدم فرزند فاطمهسرهای سروران همه از شوق پا شدند
در درک جاه و منصب و خلعت ز کوفیانفوجی کثیر دشمن آل عبا شدند
یک مشت مرد و زن ز نبی مانده یادگاردر چنگ صدهزار بلا مبتلا شدند
سرگشته سر به کوه و بیابان گذاشتندآنان که خلق را به خدا رهنما شدند
آل رسول مفترض الطاعه دست گیردر ربقه اطاعت اهل زنا شدند
یک روز شد به کرببلا محشری که خلقتا روز رستخیز به فکر عزا شدند
از ظلم ابن سعد به صحرای نینواآخر که بانوان حرم بینوا شدند
مانند مصحفی کف اطفال بی تمیزاوراق جزو جزو ز شیرازه وا شدند
چون اوفتاد دست علمدارش ز تنمعلوم شد به خلق که صاحب نوا شدند
رفرف سوارهای سر بال جبرئیلپامال پا و چکمه شمر دغا شدند
روحی لهم فداه که از یک اشارهایاسباب نطق (صامت) شیرین ادا شدند