شمارهٔ ۲ - زبان حال علیاجناب صدیقه صغری
زینب چو دید بر سر نی راس شاه رابر نه فلک نمود روان پیک آه را
از خاک و خون به نوک سنان دید منخسفآن رخ که کرده بود خجل مهر و ماه را
گفتا به نالهای که نمودی به عهد مهدروشن ز نور خویشتن عرش اله را
جای تو بود بر سر دوش نبی چراکردی سر سنان چنان جایگاه را
شرط وفا نبود که تنها گذاشتیدر دست اهل ظلم من بیپناه را
آن ظلمها که کرد پشیمان نمیکندابن زیاد سنگدل دین تباه را
سجاد غل به گردن و مسرور ابنسعدبین تا کجا رسانده فلک اشتباه را
چون بر سر تو دسترسم نیست میکنماز بهر چاره بر سر خود خاک راه را
آن یک به کعب می زندم دیگری به سنگآخر گناه چیست من بیگناه را
از بعد خویش بیکسی من نظاره کنیک تن چسان شکستم من یک سپاه را
بر باد داده خرمن صبرم جفای شمرآری چسان تحمل کوهست کاه را
نه طاقتی که بر سر نی بنگرم سرتنی صبر کز رخ تو بپوشم نگاه را
از گریه گر سفید شود چشم من چه سودنتوان نمود چاره بخت سیاه را
محنت ز بس کشیدم و دیدم که برده استاز یاد من مقدمه عز و جاه را
از من گذشت ای سر پر خون مکن دریغز اطفال خویش مرحمت گاهگاه را
(صامت) ز بس نموده محن جا به ملک تنترسم اجل بهم زند این دستگاه را