گنج

شمارهٔ ۸ - در شکایت زمانه و استغاثه به امام عصر(عج)

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۷۲ بیت
ای دل افسرده از غم در ملالی تا به کیبا حوادث‌های گردون در جدالی تا به کی
زانقلابات جهان در قیل و قالی تا به کی؟در شکایت پیش هرکس در مقالی تا به کی
از ظهور درد و غم افسرده‌حالی تا به کیاین همه آشفتگی سرمایه سامان تست
گر رسد روزی ترا رنجی به دوران غم مخورخانه صبرت شود از غصه ویران غم مخور
گر یکی باشد غمت گر صدهزاران غم مخورهست در این پرده پس اسرار پنهان غم مخور
درد نبود بی‌دوا از بهر درمان غم مخوراین همه درد پیاپی باعث درمان تست
تا نگردی واله و حیران به صحرای مجازاز حقیقت کی دری بر روی تو سازند باز
از تب حرمان بسوز و با غم هجران بسازعاقبت یابی شفا از این بلای جانگداز
بر سرت آید طبیبی روح‌بخش و جان‌نوازیک دم عیسی دمش احیا کن صد جان تست
گر جهان از فتنه گردد پر ز شور و غلغلهور فتد در پنج حس و چار ارکان ولوله
شش جهت چون کشتی بی‌بادبان در زلزلهاز تنگ ظرفی نگردد تنگ بر تو حوصله
چون تو دوری از ره حکمت هزاران مرحلهعقل را کن رهنما چون نقل تو لقمان تست
صبر مفتاح فرج گردید جانا شو صبورشادمان شو کز پس این غم تو را آید سرور
غیبتی خواهد که تا ظاهر شود قدری حضوربعد از این ظلمت برآید آفتابی پر ز نور
صد چو موسی بهر وصلش گشته سرگردان به طورمنت ایزد را که آن جان جهان جانان تست
حامی حکم خدا و حافظ شرع مبینشهریار ملک امکان خسرو اقلیم دین
واقف اسرار پنهان کاشف شک و یقیندر نخستین کرد نورش جلوه اندر ماء و طین
روح را زین جلوه شد بر قالب خاکی مکینپس چه غم داری که این شه مهدی دوران توست
ای شه دنیا و دین پر گشته عالم از فساداز شرف اسلام و شرع انور از رونق فتاد
کرده بر پا دشمنان دین لوای شر نهادوقت آن شد ای پناه بی‌پناهان کز وداد
عرصه ایجاد را مملو کنی از عدل و دادچون به امر حق تمام امر در فرمان توست
هر که را می بود در سر دعوی پیغمبریاشقیا کردند بر دار فنا از خودسری
کرده از بهر ریاست هر کسی بیرون سریآن کند از کفر کیشی دعوی پیغمبری
دین حق کن یک سر از تیغ دو سر زین سرسریچون سر هر سرکشی گوی خم چوگان توست
یا غیاث المستغیثین حق یزدان الغیاثیا امان الخائفین از ظلم و عدوان الغیاث
حق اسماء جلال و حق سبحان الغیاثحق تورات و زبور و صحف قرآن الغیاث
حرمت طه و یاسین اصل ایمان الغیاثوقت یاری نوبت غمخواری و احسان توست
ای معین بی‌معینان ای ولی دادگرای دلیل گمرهان ای هادی جن و بشر
صحنه آفاق پر شد از نفاق و شور و شرخیز و بر پا کن لوای نصرت و فتح و ظفر
برزن از تیغ دو سر بر پیکر اعدا شرردست ما بیچاره بهر چاره بر دامان تست
یک طرف روسی گشاید دست تخریب از جفابر رواق و گنبد پرنور شاه دین رضا
یک طرف بانی کند قانون شرع مصطفیاز ره شیطان پرستی برخلاف مدعا
این همه صبر تو بر افعال زشت اشقیانیست نقصان دال بر حقیت ایمان توست
ای ولی‌الله اعظم ای شه مالک رقابای سلیل احمد و ای جانشین بوتراب
ای وجودت کرده حق از کل اشیاء انتخابفتنه دجال و شیطان کرده عالم را خراب
دست زن بر تیغ و نه پای سعادت در رکابرونق دین بر دم شمشیر خون افشان توست
آرزوی دیدنت دارند جمعی دوستانگرچه نبود حضرتت را دوستی اندر جهان
گر تو را بد دوستانی از چه می‌گشتی نهانای صفاتت همچو ذات حضرت باری عیان
لطف عامت فیض‌بخش دوستان و دشمنانماسوالله بر سر خوان کرم مهمان توست
از نخستین خلقتت بر اوصیا خاتم شدیفخر آباء کرام خویش در عالم شدی
وارث هر درد و غم از خلقت آدم شدیمرجع هرگونه رنج و محنت و ماتم شدی
شد غمت افزون و مادم لحظه کی کم شدیقلب احبابت گداز ار حزن بی‌پایان توست
«اعن الله جزاک فی المصائب والبلا»خاصه از جدت حسین و واقعات کربلا
کی فراموشت شود زان خسرو بی‌اقرباروز و شب پیوسته داری منبر ماتم بپا
منقلب از ندبه‌ات گردد همه ارض و سماخون‌فشان چشم فلک از دیده‌ی گریان توست
یاد آید چون تو را آن سرو قامت اکبرشیاد از آن شش‌ماهه طفل شیرخواره اصغرش
یا جدا از تن دو دست یاور آب‌آورشیا ز تیغ شمر و آن خشکیده‌کام و حنجرش
یا ز خولی بر سنان بنموده رأس اطهرشعرصه ایجاد بیت الحزنی از احزان تست
چون به خاک افتاد از زین جسم پر تاب و تبشدر خیام آمد ز میدان مرکب بی‌صاحبش
الظلیمه الظلیمه صیحه‌زن ورد لبشاز حرم اهل حرم یک سر به دور مرکبش
حال‌جو از حال آن مرکب به افغان زینبشکای فرس حالش عیان از حال جانسوزان توست
سوی میدان شد شتابان زینب زار و حزیندید با شمشیر بران از جفا شمر لعین
کرده جا بر سینه‌ی بی‌کینه‌ی سلطان دینبا فغان شد نزد ابن سعد کای کافر ببین
کام عطشان زاده زهرا به زیر تیغ کینسبط احمد تشنه‌لب در این زمین مهمان توست
ماند بی‌کس جد پاکت ای ولی کردگاردر زمین کربلا بی‌یاور و بی‌غمگسار
با لب عطشان و کام خشک و قلب داغدارسر برید از پیکرش شمر لعین نابکار
نوح‌سان بنما شها در کشتی ماتم قراربحر نیکان یک نیمی از دیده‌ی گریان توست
آمد اندر قتلگه چون زینب بی‌خانمانکرد جا بر روی نعش شهریار انس و جان
گفت یا رب کن قبول این کشته‌ی در خون طپانسوی جدش کرد رو پس با دو صد آه و فغان
گفت ای جد گرامی بین ز جور ناکساناین تن در بحر خون غلطان، در غلطان‌ توست
دید در خون پیکر اعوان و اخوان یک طرفغارت اموال یکسو آه طفلان یک طرف
پس نمود از بی‌کسی رو جانب ملک نجفکای پدر‌جان این زمان از جور اعدا وا اسف
بین حریم بی کست بهر اسیری بسته صفاین زنان موپریشان عترت ویلان توست
در بقیع بنمود رو آنگه به چشم اشکبارکرد با مادر خطاب از سوز قلب داغدار
مادرا بین دخترانت بی‌کس و بی‌غمگساراز گلستان جنان در کربلا پایی گذار
بین زمین گردیده از خون حسینت لاله‌زاراین به خون آغشته پیکر زینت دامان‌ توست
ای سلیل طیب پیغمبر(ص) امی نسبزاده شیر خدا این شهریار ذوالحسب
از ستم بستند در زنجیر با رنج و تعبحضرت زین‌العباد را با تن پر تاب‌و‌تب
تیغ نصرت برکش و کن روز اعدا را چو شبرخش همت ای شها امروز زیر ران توست
بهر بی‌یاری جدت ای ولی ذوالجلالچشم (حاجب) گرید از غم صبح و شام و ماه و سال
داغ صامت کرده او را در جهان بشکسته بالبا جناب حاج اسدالله آن نیکو خصال
هر دو را حاجت‌روا کن حق ذات لایزالحاجت آنها به دوران بودن از یاران توست