شمارهٔ ۶۴
دلی کز عشق مفتون نیست یا رب پر ز خونش کنز اقلیم محبت خسته و حیران برونش کن
سری کز غمزه لیلی و شت ناگشته سوداییچون مجنون خوار و سرگردان به صحرای جنونش کن
اگر چون بیستون بار غمت اندر دلی نبودبسان خیمه بیخانمان و بیستونش کن
نمیگویم شرار عشق خود از سینهام کم کنچو میخواهی بسوزی هر چه بتوانی فزونش کن
مروت نیست مرغی در قفس عمری بسر بردناسیر خویش را گاهی به گلشن رهنمونش کن
هر آن کس از طریق دوستی در منع ما کو شدچو بخت خویش در چاه ندامت سر نگونش کن
زرنگ زرد و اشک سرخ (صامت) حال او بنگرز درد دوری خود از برون سیر درونش کن