شمارهٔ ۲۵
به غیر جلوه رویت مرا بهاری نیستدگر مرا به خزان و بهار کاری نیست
فدای بازوی صید افکنت که در آفاقنگشته زخمی تیر غمت شکاری نیست
کشیدم از همه کاری به غیر عشقت دستچو دیدم آنکه به از عشق هیچ کاری نیست
به اختیار کند هر که میکند کاریبه جز مرا که در این کار اختیاری نیست
کنون که گشتم و دیدم شده است معلوممکه از تو خوبتر اندر جهاننگاری نیست
مسلم است بر اهل هر دیار امروزکه در دیار محبت به جز تو یاری نیست
بنای کار تو در دوستی است آخر کاربه صلح و جنگ تو امروز اعتباری نیست
تو یک دم از من بیخانمان نهای غافلمرا به کوی تو از سرکشی گذاری نیست