شمارهٔ ۱۲
ای خوش آن روز که دل به هر غمت جایی داشتسر سودازده با مهر تو سودایی داشت
هر چه سوز دلم از درد فراقت غم نیستکاشکی شام غمت و عده فردایی داشت
گفت از دامن مقصود مکش دست ای کاشدل شوریده من تاب و توانایی داشت
خانه بر دوش کسی یاد ندارد چون منباز مجنون به جهان گوشه صحرایی داشت
هر کجا رفتم اگر کعبه و گر بتکده بوددیدم از زلف تو یک سلسله برپایی داشت
روز و شب در قفس سینه دلم ناله کندآه اگر رخنه از بهر تماشایی داشت
کور خوانده است مرا زاهد مغرور ای کاشسود خود دیدی اگر دیده بینایی داشت
هر قدم در ره عشقت که نهادم دیدمخسته و مانده چه من آبله برپایی داشت
عاقبت دست تقاضای قضا برهم زدهر کجا دید کسی عیش مهیایی داشت
(صامتا) هر که من و عیش مرا دید به خویشگفت ای کسی که جا بر لب دریایی داشت