گنج

شمارهٔ ۱۲ - حکایت عابد با کور

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۹ بیت
عابدی صومعه هفتاد سالداشت در شغل عبادت اشتغال
نام وی مشهور خاص و عام بودمستجاب الدعوه ایام بود
شد شبی در خانقاه وی زنینزد عابد خواست آن زن مسکنی
عابد آن زن را ز نزد خود براندزن برفت و عقل عابد را بخواند
کای به ملک حق پرستی هشته گامپخته‌های خویش را منمای خام
شاید این زن رفت و در این شام تاردر کف حق‌ناشناسی شد دچار
عصمت این زن اگر رفتی به بادوای بر حال تو در روز معاد
با نهیب عقل از جا جست زوددر به روی آن زن از رحمت گشود
داد اندر کنج معبد جای اوتا نگردد واله و شیدای او
نیمه شب ابلیس از روی حسدزد به طاس عصمت عابد لگد
طشت عابد زان لگد آواز کردمشت عابد را به کلی باز کرد
از پس یک عمر طاعت روزگاربا زنا بنمود عابد را دچار
هفت نوبت عابد ناپارسااندر آن شب کرد با آن زن زنا
توسن نفسش چو از جولان فتاددید داده خرمن دین را به باد
رو به صحرا برنهاد آسیمه سروز ندامت کوفت سر را بر حجر
گشت از دنبال چشمش زین غلطبر زمین اشک پشیمانی چه شط
زین طرف بر آن طرف پویان بهراهبرد اندر روزن غاری پناه
یک طرف با حق ز عصیان در خضوعیک طرف بی‌صبر و تاب از درد جوع
دید در آن غار ده تن را مقرجملگی محروم از نور بصر
چشم حق بینشان سوی حق وا شدهبسته چشم از خلق و نابینا شده
کرد عابد در بر ایشان وطنشد چو وقت شام از حی زمن
بهر کوران جملگی ده قرص ناناز پی رزق مقرر شد عیان
مرد عابد دست را آورد پیشقرص نانی برگرفت از بهر خویش
یک نفر زان کورها بی‌نان بمانداشک بی‌تابی به دامن برفشاند
گفت ای رازق چه بُد تقصیر منکاندرین شب گشت دامنگیر من
بس که نیران شهادت برفروختمرد عابد را به حالش دل بسوخت
اوفتاد اندر دل وی التهابکرد با نفس از سر عبرت خطاب
کی به زیر بار عصیان گشته خمتا به کی سازی به جان خود ستم
تو گنه‌کاری و درخورد تعبچیست جرم مرد کور ای بی‌ادب
او گرسنه مانده و قلب تو سیرمرگ باشد لایق تو رو بمیر
دادن آن نان را به کور و کور خوردعابد مسکین ز درد جوع مرد
بر ملایک از خدا آمد خطاببعد مردن کامدش وقت حساب
طاعت او را بسنجیدند چوناز عباداتش زنا آمد فزون
پس زنای وی بسنجیدند بازبا همان یک نان به حکم بی‌نیاز
اجر یک نان از زنا آمد زیادحق در رحمت به روی وی گشاد
رو عزیزا تا که داری دسترسگه گهی بر حال مسکینان برس
کز عبادت قامتت گر خم شودیا ز گریه نور چشمت کم شود
با یکی لغزش که افتادت ز دستاوفتد بر کشتی دینت شکست
(صامتا) گر می‌توانی نان بدهگر نداری نان برو پس جان بده