گنج

شمارهٔ ۱۱ - حکایت شخص مسافر

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۴۶ بیت
بود مسافر یکی اندر به راهتوشه کم و راه فزون بی‌پناه
سی حُضر داشت شتاب از سفرایمن و وارسته ز خفو و خطر
نه نگهش جانب طی طریقنی بلدی تا شود او را رفیق
تا به بیابان ز قضا شد دچاردر کف دزدان برون از شمار
هر چه که بودش زر و سیم و لباسپای کش و توشه و نقد و اساس
داد بدان راهزنان رایگانتا ببرد سالم از آن ورطه جان
فارغ از آن سو چه شد اندیشه‌اشبخت کشانید به یک بیشه‌اش
خیل وحوش از همه سو تاختنداز پی آن طعمه طمع آختند
گرگ و گراز آمد و شیر و پلنگتیز به خونش همه دندان و چنگ
گشته بدان مرد ز هر سو دلیرگرگ ز دندان و به چنگال شیر
مرد مسافر ز همه بی‌خبرنی خبر از پای بُدش نی ز سر
غصه جان برده ر سر هوش اوزخم بدن گشته فراموش او
عاقبت‌الامر به رنج فزونبرد از آن مهلکه هم جان برون
خسته و رنجو به رنج و محننیمهٔ جان برد به سوی وطن
دیده چه از زحمت ره باز کردزخم بدن سرکشی آغاز کرد
دیده چو بر پا و سر خویشتنغرقه به خون یافت تمام بدن
عائده و فائده و نقد و سودتحفه و سوغات ز بود و نبود
رفته و عریان تن گریان ز دردداغ به دل پای به گل آه سرد
نیک مثالی است همین داستانسر به سر از حالت اهل جهان
جای چه در دار بنا می‌کندترک ره دین هدا می‌کند
عقل که در ملک بدن کدخداستراهروان را به خدا رهنما است
کس نکند گوش به گفتار اویک نفس از نفس نگیرند رو
فی‌المثل از خضر گریزان شوندبارکش غول بیابان شوند
مانده عزازیل به ره در کمینمنتظر بردن کالای دین
حرص زر و مال شود پیشروطول امل جلوه کند نو به نو
لهو و لعب طرح نفاق افکنددل ز حجازت به عراق افکند
دیو طمع با تو محبت کندگرم دمادم به تو الفت کند
شهوت بیدادگر آید به پیشتا بردت از ره آئین و کیش
کبر در آویخته بر دامنتعُجْب کمندی شده در گردنت
بسته دو صد سد ز الوف و کروردر ره تو لشگر فخر و غرور
جور و جفا ناظر و منظور توظلم و ستم آمده دستور تو
شیر شرارت کندت تیز چنگتا که شوی چیره به میدان جنگ
حب جهان دست درازی کندبا تو به وجد آمده بازی کند
از ره وسواس ز راهت بردوز گذر جاه به چاهت برد
بخل تو را سینه به جوش آوردهمچو حسد تا به خروش آورد
صبر چو دید آن سپه بی‌شمارمی‌کند از جنگ به یک سو فرار
یکه و تنها چو شدی در مصافتیغ تلاش تو رود در غلاف
این همه دشمن که تو را بود دوستزنده درآرند برونت ز پوست
جمله درآیند به فرمان تودر طمع گوهر ایمان تو
لشکر طغیان چو گرفتند زورتن شود از کسوت توفیق دور
کز طرف پیشهٔ ملک فناگرگ اجل راست شود از قفا
کرد به حسرت چو تنت چاک چاکمی‌کندت طعمه موران خاک
جای تو چون خوابگه گور شدشمع امیدت ز اجل کور شد
دیده عبرت سوی خود وا کنیعاقبت خویش تماشا کنی
(صامت) اگر جانب خود بنگریخود ز همه اهل هوس بدتری
بهر نصیحت همه تن گوش باشدم ز سخن در کشو خاموش باش