گنج

شمارهٔ ۳۲ - در مدحِ قاتل‌المشرکین، امیرالمؤمنین(ع)

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اکنی۲۵ بیت
خواهی اگر مسِ تنِ خود کیمیا کنی غواص‌وار در یمِ دریا شنا کنی
باید علی‌الدوام به گلزارِ زندگی چون عندلیب، منقبتِ مرتضی کنی
صغرایِ این مقدمه شد چیده در الست تکلیفِ این نتیجه تو باید ادا کنی
کبرایِ وی به عالمِ امکان کند بروز گر غوص در معانیِ «قالوا بَلی» کنی
گر در حقیقت سه موالید بگذرییک یک توان سعید و شقی را جدا کنی
سهل است اگر که کار خدایی کند علیباید ز بندگیش تو کار خدا کنی
ای نفس قدرت احدی یا علی مگرخوانم تو را خدا ز خدایی ابا کنی
با آنکه کن فکان عدم صرف می‌شودسبابه از اشاره بأرض و سما کنی
حکم ار بعکس خلقت اشیا کنی رقممعدوم را وجود و فنا را بقا کنی
کردی به ممکنات خلقت اشیا کنی رقممعدوم را وجود و فنا را بقا کنی
کردی به ممکنات تجلّی ز بزم قربتا یاری پسر عمّ خود مصطفی کنی
وز نوک ذوالفقار سر سرکشان دهرغلطان بروز معرکه در پیش پا کنی
ورنه ز جیب غیب در این آشیان پستبا آن علو مرتبه جا از کجا کنی
قربان حلم و حوصله و قدرتت شومخوش بود گر عنان تحمل رها کنی
یعنی برای نصرت فرزند خود حسینبا ذوالفقار رو به صف کربلا کنی
اول برای العطش کودکان ویتحصیل آبی از سپه بی‌حیا کنی
کردند دست‌های علمدار او جدابر پا برای سستی دشمن لوا کنی
آن ظالمی که قاسم او را برید سربا تیغ قهر شادی او را عزا کنی
از منقذ بن مرّه مردود سنگدلخون علی اکبر خود ادّعا کنی
صبر آنقدر که شمر سر سینه حسینبنمود جا و باز تو در خلد جا کنی
می‌خواستی ز ضربت سیلی شمر دونامدادی از سکینه بی‌اقربا کنی
یا آن زمان که در کف دشمن اسیر شدخود را به چشم زینب خود آشنا کنی
از این مه گذشته چه خوش بود گر به شامدلجویی از غریبی زین العبا کنی
در مجلس یزید ز حق بی‌خبر نظربر آن سر بریده و طشت طلا کنی
(صامت) بس است فخر تو در روز رستخیزنزد رسول دختر خود را چو واکنی