گنج

شمارهٔ ۲۵ - در مدح قمرِ بنی‌هاشم حضرتِ عباس (ع)

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: انش۴۳ بیت
جهان را دایه دان و خلایق جمله طفلانشکه جایِ شیر باشد دائماً پُر زهر، پستانش
خوش آید دامن و آغوشِ مادر طفل را لیکنمکن جا اندر آغوش و ز کف بگذار دامانش
نهد چون بر لبت لب را جهان از بهرِ بوسیدنتو زیرِ چشم بنگر جانبِ تیزیِ دندانش
عجب بزمی‌ست راحت‌بخش و روح‌افزا و غم‌فرساندانم تا چه مِی، ساقی کند در جامِ مستانش
بدان کاین میزبان، مهمان‌کُش کَش تویی مهمانپُر است از تیر، جایِ بستر و بر فرشِ الوانش
اگر با دیدهٔ تحقیق یک‌دم بنگری دانیکه این حلوایی، از حنظل بُوَد لبریز دکانش
چه خاک است این که باشد شحنهٔ غم، کارفرمایش؟چه شهر است اینکه گردیده است شیرِ مرگ، سلطانش؟
بُوَد بالینِ بیماری حریمِ قربِ این سلطانکه هنگامِ غضب گردیده گورِ تنگ، زندانش
چه خواهد کَس که تا ایمن شود از زحمتِ دوران؟زمانی گوشِ دل واکن که گویم چیست درمانش:
کِشد رختِ امان در سایهٔ امنِ شهنشاهیکه دارد از ازل تقدیر، سر در خطِ فرمانش
مهین ماهِ بنی‌هاشم، لقب مهرِ سپهرِ دینابوالفضلی که در فضل و شرف بُگزید یزدانش
طرازِ گلشنِ شاهِ ولایت، قدِ رعنایششعاعِ عارضِ مهرِ درخشان، رویِ رخشانش
نباشد مادرش دختِ پیمبر، لیک پیغمبربه جان دارد عزیزش، بل به عزت بهتر از جانش
چه عباس آنکه باشد شمعِ ایوانِ شهنشاهیکه از یکتا، نزولِ «هَل اَتیٰ» گردیده در شأنش
چه عباس آنکه باشد نوگلِ گلزارِ سلطانیکه جبریل آبرو گیرد ز خاکِ پایِ دربانش
چه عباس آن که باشد قوتِ قلبِ سرافرازیکه صد چون صالح و موسی، شتربان است و چوپانش
خداوندِ عدوبندی، سخامندی که در بخششکه چون یک ارزن آید در نظر مُلکِ سلیمانش
بُوَد هر هفت دوزخ، شعله‌ای از آتشِ قهرشبُوَد هر هشت جنت، نفخه‌ای از روحِ ریحانش
ضیاءِ دیدهٔ احباب، خاکِ مرقدِ پاکشسنانِ چشمِ اعدا، شعلهٔ شمشیرِ بُرانش
شجاعت گشت از شاهِ ولایت منتهی بر ویچنان کامد ولایت از پدر، میراث‌خوارانش
چو گیرد رایتِ «نصرٌ من الله» در صفِ هیجافرود آید دمادم آیتِ «اَحسَن» ز کیوانش
شود گر آسمان‌ها فرش، زیرِ سُمِ یکرانشقضا گوید: دریغ! این پُرهنر، تنگ است میدانش
به خاکِ درگهش ننهد کسی سر، گر به تعظیمشهمی‌دانم به ترکِ سجده، من کمتر ز شیطانش
چو اندر شیوهٔ عهد و وفا ثابت‌قدم دیدشدو منصب داد اندر عالمِ ذر، حیِّ سبحانش
یکی شغلِ علمداریِ شاهنشاهِ بی‌لشکریکی دیگر به دشتِ کربلا، سقّایِ طفلانش
چه بیرق‌دار کز شمشیرِ بُران، جدا دستشچه سقایی که دود آمد برون از کامِ عطشانش
چو غش کردند طفلانِ حسین از تشنگی، آمدسکینه با یکی مشکِ پُر‌آب، از چشمِ گریانش
که ای جانِ عمو! از تشنگی جانم به لب آمدنه ما آلِ رسول هستیم؟ چون شد حقِ احسانش؟
گرفت آن مَشک را عباس و آمد، در کنارِ شطشطی اندر میانِ شط، روان شد از دو چشمانش
بگفت: ای آب! پس کو یاری‌ات بر زادهٔ زهرا؟لبِ عطشان گذاری تا به کی در این بیابانش؟
اگر رحمی نباشد بر حسینت، ای فرات! آخردمی بنگر که از سوزِ عطش، غش کرده طفلانش
در این صحرا حسینِ تشنه‌لب آمد به مهمانیتو می‌خواهی که از این آمدن سازی پشیمانش؟
بگفت این و کفی پُر کرد از آن آب و با افغانکند خاموش تا تابِ عطش از کامِ عطشانش
مروّت بین که آمد از لبِ خشکِ حسین یادشز سیلِ اشک تَر شد رشکِ جیحون، طرفِ دامانش
ز دریا تشنه‌لب پُر کرد مَشکِ آب و شد بیرونگهی چشمش به سویِ خیمه و گه سویِ عدوانش
که ناگه شد هجوم‌آور به قصدِ جان آن سرورسپاهِ شامی و کردند هر سو تیربارانش
دو کافر از دو سو، آن یک ز سمتِ راست و آن از چپجدا کردند از تن، بازویِ چون شاخِ مرجانش
ز قطعِ دست شد کارش ز دست و او افتاد از پابرایِ خاطرِ اطفال، شد همدستِ دندانش
گرفت آن مَشک بر دندان و از کیدِ قدر غافلکه باشد در کمان وی، یکی پرتابِ پیکانش
شد از دستِ قضا تیری رها، آمد به مَشکِ ویبه خاکش ریخت آب و کرد دیگر سیر از جانش
به خود گفتا: بیا عباس! بگذر از ره خیمهبه راهِ نیستی رو کن که پیدا نیست پایانش
ندانم با چه رو دیگر به سویِ خیمه رو آرینما شرمی تو از رویِ حسین و از یتیمانش
ندانم در کجا بُد «صامتا» شیرِ خدا آن دم؟که نگذارد بتازند اسبِ کین بر جسمِ بی‌جانش