گنج

شماره ۱۳ - در مدح بابِ مدینه علم، امیرالمؤمنین (ع)

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)قافیه: ینشد۳۵ بیت
روزگارِ عُمر را هنگامِ فصلِ اربعین شد تیرِ پَرّان تا به پَر بر کشورِ دل، دلنشین شد
شهربندِ تن، تزلزل یافت از خیلِ حوادثمُلکِ قوّت را سپاهِ ضعف، هر سو در کمین شد
یارِ پا آمد عصا و دست‌گیرِ عین، عینکمخزنِ دُرجِ دهان، خالی ز دُرّهایِ ثَمین شد
صفحه‌ی کشمیرِ صورت از خطای نوجوانیدر کهولت، شهریارِ پایتختِ مُلکِ دین شد
مشک و کافور و صنوبر، بیدِ مجنون در طلب دور، نزدیک و نهانی، آشکارا و یقین شد
مایه و سودِ تجارت، رفت بر بادِ خسارت«ذلک الفوز العظیم»، اسبابِ «خُسرانِ المبین» شد
خواست سر کو تاج کرّمنا نهند بر فرق افسرپایمال نصرت طبع کرام‌الکاتبین شد
رستگاری زین مهالک نیست ممکن هر کسی را جز کسی کو چاکرِ کویِ امیرالمؤمنین شد
حضرتِ مولی‌الموالی، رهبرِ عالیّ و دانی آنکه خیرالمرسلین را ابن‌عم و جانشین شد
کبریا مداحِ ذاتِ وی ز اظهارِ تقرّب در زبور و جمله تورات و به قرآنِ مبین شد
تا «یدُ الله، فَوقَ اَیدیهِم» شود مشهودِ عالَم در وجودش دستِ یزدانی برون از آسِتین شد
پیش از آن کز «ماسِوی» در «ماسوی» باشد نشانینورِ پاکش رهبر و استادِ جبریلِ امین شد
بندگی بنمود از بس حضرت جان‌آفرین راآخر از «عبدی اَطِعنی» مظهرِ جان‌آفرین شد
زد قدم گویی زِ اِمکان بر سریرِ لامکانیآنچنان با وحدت اندر کِسوتِ کثرت قرین شد
آن‌که در خاکِ نجف جا کرد، در قُربِ جوارشبی‌نیاز از «جنّةُ‌المأوی» و فردوسِ برین شد
آمن از دوزخ بود در شورش «تُبلَی‌السَّرائر» هر تنِ خاکی که با مِهر و وَلایِ وی عجین شد
ریسمانِ حق‌پرستی را چنان تابید مُحکمتا میان اهلِ ایمان، «عروة‌الوثقایِ» دین شد
گشت یارِ انبیاء، یک‌یک زِ آدم تا به خاتم مقتدا و پیشوایِ اولین و آخرین شد
بُد شهابِ ثاقبِ احزابِ شیطان، دستِ تیغش هر کجا مِهرِ رُخش، تابنده اندر برجِ زین شد
تیغِ «لاسیف»‌اش نُمود از نفیِ «لا»، اثباتِ «إلّا»بس‌که در راهِ خدا با احمدِ مُرسَل مُعِین شد
گویِ سبقت از میانِ «سابقون‌السابقون» زد تا وصیِّ نفسِ پاکِ «رحمة‌للعالمین» شد
فارِسِ بدر و جمل، برهم‌زنِ صفین و خیبربهرِ عُمرِ ناکثین و قاسطین و مارقین شد
عاقبت از تیغِ زهرآلوده‌یِ نسلِ مرادیرویْ رنگین کرد و گلگون، رو چو روزِ اولین شد
آن محاسن را که کردی ز اشکِ از خوفِ خدا تَرموسمِ پیری خضابش آخِر از خونِ جبین شد
در فلک پیچید بانگِ «وا علیا» از ملایکمضطرب چون کشتیِ بی‌بادبان سطحِ زمین شد
چشمه‌یِ چشمِ حسن از اشکِ گلگون، رشکِ جیحونقامتِ سروِ حسین خم چون کمان از اهلِ کین شد
روزگارِ خلقِ امکان، تیره چون اقبالِ زینب قلبِ عالَم پُر زِ خون، چون قلبِ کلثومِ حزین شد
بعدِ قتلِ حیدرِ کرّار، شاهِ کربلا را روزگارِ سفله‌پرور از عداوت در کمین شد
کوسِ عُدوان کوفت چندان، تا سَرِ فرزندِ زهرا در زمینِ نینوا، زیبِ سِنانِ مشرکین شد
از زمینِ کربلا تا شامِ ویران، چون اسیران حلقه‌یِ زنجیر و غُل، طوقِ گلویِ عابدین شد
کرد با زینب عبیدالله، ظلمی در زمانه در حقیقت بت‌پرست از کرده‌یِ وی شرمگین شد
روز و شب اندر بیابان، بر سَرِ خارِ مُغیلان خسته و مجروح، پایِ کودکانِ نازنین شد
عترتِ شاهِ حجازی را به شام از جورِ گردون جای در بزمِ شرابِ «زاده‌یِ هندِ لعین» شد
جانبِ کیوان ز چوبِ خیزرانِ «پورِ سفیان» ناله‌یِ کلثوم و زینب، از یَسار و از یَمین شد
کوکبِ اقبالِ «صامت» از سعادت کرد یاری تا به دورِ خرمنِ آلِ پیمبر، خوشه‌چین شد