گنج

شمارهٔ ۱۵ - در مدح فرزند امام حسن مجتبی(ع)

وزن: مفعول فاعلن مفعول فاعلنقافیه: ری۶۰ بیت
ای ز بساطقرب از بسکه گشته مستگاهی کشیده پای گاهی فشانده دست
افتاد بی‌خبر از وعده الستاز اوج لامکان در این حضیض پست
تا کی وصال دوست جوئی بسر سری
چون کردم پیله کار بر خود گرفته تنگآئینه ضمیر کرده به زیر زنگ
گه با زمین به صله گه با فلک به جنگپوئی گهی ز روم جوئی گه از فرنگ
اوضاع قیصری فر سکندری
از زهر مهر دهر رو تر مکن مذاقکز تلخی افکند بر جانت احتراق
اندازدت به حسم و جان بانک الفراقتا بهر تو رسد تریاق از عراق
ماند ز تو به جای بی‌روح پیکری
تا می‌کند به جان آب روان بجویاین نوشدش به میل آن ریزدشبه روی
یک جا که ماند یافت تغییر رنگ و بویوصف ثلاثه راستگردد به شان اوی
نفرت کنند از او هر خشک و هر تری
از یک قبیله بود احمد و بو برای اوبهر دو به هم قرین در نسل و در نسب
می‌بود هر دو را فخریه بر عرباین در لهیب نار گردید ملتهب
وان بر سهپر کوفت کوس پیمبری
انعام عام دوست هر صبح و هر مسامارا بخوان غیب دایم زند صلا
باری ز جای خیز و ز بهر التجابنما رخ نیاز بر سبط مجتبی
قاسم کزو بپاست دوران سروری
شاهی که بر رسول بهتره نبیره بودسر خیل اقربا فخر عشیره بود
محبوب عالم از حسن السریره بودکالشمس فی‌النهار در شام تیره بود
بل کرده آفتا زو کسب انوری
در شاهزادگی بر خلق شاهیشگردن به طوق طوع مه تا به ماهیش
او شاه و کائنات یکسر سپاهیشپنهان به جسم و جان فر الهیش
ظاهر ز فطرتش آثار داوری
«یکفی بفخره فی الکون والزمن»دامای حسین(ع) فرزندی حسن(ع)
مویش گرگره گیسو شکن شکناز مشک یک ختا از نافه یک ختن
لعلش چون آب خضر در روح پروری
نزد دعای او چرخ افکند سپرزیر زمانه را ز ورش کند ز بر
آن را که تیغ او اینجا رسد بسرگردد ز بیخودی آنقدر سقر مقر
بخ بخ از این هنر و از این دلاوری
چون نار قهر او برگیرد اشتغالسرمه صفت شود از صولتش جبال
از مشرق و جنوب تا مغرب و شمالاز عسرت مکان و از تنگی مجال
جولانگهیست تنگ وی از صفدری
روزی که بر حسین روزگارتنگقامت به یاریش آراست بهر جنگ
تعویذ باب را بگرفت روی چنگجسمی ز جان ملول جانی ز تن به تنگ
آمد بر عمو با آه آذری
گفت ای ز کائنات شخص تو انتخاببنگر به سر خطم از باب مستطاب
ده بر شهادتم اذن ای فلک جنابشاه از سرشگ ریخت اجام به آفتاب
با آن یتیم گشت در ذره پروری
بنمود بزم عیش از بهر او بپااز خون دل گرفت بر دست او حنا
پوشید از کفن بر قامتش قبااو را روانه کرد در حجله عزا
پس زهره را سپرد در دست مشتر
ننشسته بد هنوز در پیش نوعروسکز دشت ماریه زان لشگر مجوس
بر گبند سپهر پیچید بانک کوسمایوس از عروس برخاست به افسوس
گفتی مگر سپند جسته ز مجمری
آمد به معرکه چون مهرمنجلیشد کربلا احد و آن نوجوان علی
کاری به خصم کرد از تیغ پردلیزوریبکار برد ین فارس یلی
کان روز تازه کرد آئین حیدری
ازرق به رزمگاه مانند شیر نرآمد به جنگ وی با چهار تن پسر
آن شبل مرتضی با تیغ شعله ورهر پنج را بداد اندر سقر مقر
پس راند در خایم خنک مظفری
آه از تف عطش افتاد در تعبکرد از عم گرام آب رون طلب
خاتم به جای آب شاهنشه عرباندر دهان او بنهاد تشنه لب
سوی جدال کرد روی برابری
از کوشش زیاد آن طفل خورد سالافتاد از مصاف واماند از جدال
بی‌رحم کافری ز آن فرقه ضلالزد تیغ بر سرش در عرصه قتال
کز پا فتاد و کرد در خون شناوری
مظلوم کربلا آمد چون بر سرشمی‌خواست تا کشد قاتل به کیفرش
مغلوبه گشت جنگ در روی پیکرشپامال سم اسب شد جسم اطهرش
فریاد (صامتا) زین چرخ چنیبری