گنج

شمارهٔ ۱۴ - در مدح ماه بنی‌هاشم حضرت عباس(ع)

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اسرا۴۴ بیت
ای که ناورد دلیران را ندیدی در نبردچهره‌ات از جمله شیران نگردیده زرد
خواهی ار بینی به دوران سپهر لاجوردکیست هنگام جدل در وقعه ابطال مرد
بین به جنگ قوم کوی مردی عباس را
بهر امداد برادر چون برون شد از خیمآن یگانه مظهر قهر خدای ذوالنعم
سر نهاد از فرط استعجال بر جای قدمگشت گردونی پی تعظیم نزد عرش خم
تا ثنا بسرود شاه آسمان کرباس را
کی گرامی گوهر دریای تعظیم و شرفماهتاب بی‌خسوف و آفتاب بی‌کسف
این همه لشگر به قصد قتل تو بربسته صفچند باید زد بهم از حفظ جان دست اسقف
چند باید ناس دیدن طعنه نستاس را
رخصتی خواهم که در راه تو جانبازی کنمشویم از جان جهان دست و سرافراز بکنم
همچو باراناندر میدان سبکبازی کنمبا دم شمشیر و پیکان بلا بازی کنم
از شهابت تیغ سوزم لشگر خناس را
شاه گفت ای پر هنر شیر نیستان یلیای مراد در هر محن خیرالمعین نعم الوالی
من بر تبت چون پیمبر تو به رفعت چون علیگر رود از دست من چون تو جوان پردلی
فرق امیدم به سر ریزد تراب یاس را
گر توانی بی تانی کن سوی میدان شتابکن عدو الله را انذار از بئس العذاب
وز نصیحت نائمان جهل را برهان ز خوابهم برای کودکان تشنه کن تحصیل آب
هم برون کن از صدور اشقیا وسواس را
آن به سقایی سپاه تشنه کامان را کفیلجانب نمرودیان رو کرد مانند خلیل
سد راه وی شدند از آب آن قوم محبلبردرید آن زاده میراب حوض سلسبیل
با غضب از هم صفوف قوم حق نشناس را
کرد از بس کشتزاران حق‌ناشناسان فوج فوجمعنی جذر اصم را ظاهر اندر فرد و زوج
هست مردانه وی سوی شط بگرفت اوجشط ز شادی سوی شه بنمود رو برداشت موج
همچون دریا در کنار خود چو دید الیاس را
مشک را آن وبافا پرکرد از آب فراتخواست از خوردن آب آورد بر تن حیات
عقل هی زد کز وفا دور است ای نیکوصفاتاز لب خشک حسین یاد آر کز بهر نجات
پر کنی از سلسبیل مرگ جام و کاس را
دیده تر با لب خشک از فرات آمد برونشد محیط نقطه توحید کفر از حد فزون
آن شرار ناز قهر قادر بی‌چند و چونتا نماید بیرق شیطان پرستان سرنگون
تیز کرد از بهر کشت عمر عدوان داس را
بسکه ببرید و درید و خست بربست و شکستِسرکشان را سینه و سر حنجر و در پا و دست
پردلان را از سرزین کرد بس با خاک ستتیغ آن شهزاده آزاده یزدان پرست
گشت از تندی و تیزی طعنه زن الماس را
او به فکر آب سوی خیمه توسن تاختنخصم بدخو بهر قتلش گرم تیغ انداختن
چرخ اندر کجروی تا کار او را ساختنشد چه نراد کواکب مایل کج باختن
بشکند جوش ثعالب صولت هرماس را
پس همای اوج عزت گشت مقطوع الیدیندید بند مشک بر دنندان گرفتن فرض عین
ریخت آبش را قضا بر خاک چون با شورشینبر زمین افتاد از زین ملتجی شد بر حسین
خواند بر بالین خود شاه مسیح انفاس را
شاه دین آمد بسر وقت تن غم پرورشبهر دلجویی گرفت اندر سر زانو سرش
حضرت عباس خون جاری شد از چشم ترشبا برادر یک سخن گفت و بدل زد اخگرش
کای ز داغت شعله بر جان تاب در تن پاس را
تو نهادی بر سر زانو سر من از وفاتا که بر دامن نهد راس تو ای بی‌اقربا
(صامتا) بین گردش این واژگونه طاس را