گنج

۲۸۸- حیدر کلیچه پز

۱۳ بیت

از شهر هرات است اول به کلیچه پزی اوقات صرف میکرد بعد از آن میل بشاعری کرده شعر بسیار جمع کرد چون عامی است اکثر سخنان خودش را نمی فهمد . این مطلع گویای حسب حال خود گفته :

اشعار او قریب بده هزار بیت میرسد از قصیده و غزل و غیره ولی غزل بهتر از اشعار دیگرش است خودش مرد فقیر و درویش نهاد است و گاهی به تجارت بجانب هند میرود و اوقات از آن وجه میگذراند و از کسی طمعی ندارد این چند بیت از اشعار او ثبت افتاد :

یاران و همنشین و رفیقان همدمندفریاد از آن کسان که ندانند این قدر
کاز عمر آن خوشست که یک لحظه با همندعشاق را چه شد که غم هم نمیخورند
خوبان اگر ز محنت عشاق بی غمنددولت وصل نگوییم که ما را هوس است
این سعادت که غمش هم نفس ماست بس استعتاب یار چه غم گر مرا خراب کند
ره صحرای محنت گیر و رو در وادی غم کنبهر کس دوستی کردی شد آخر دشمن جانت
بخود گر نیستی دشمن بمردم دوستی کم کنبدرد و داغ تنهایی دوا از کس مجو ایدل
نه اظهار جراحت های خود . نی یاد مرهم کنچو در خیل سگان یار جا داری غنیمت دان
نمیگویم کنار از صحبت یاران همدم کنمنال از سستی عهد بتان سنگدل حیدر
اساس عقل بر هم زن بنای عشق محکم کنگوش باید کرد هر جا گفتگویی بگذرد
شاید آنجا گفتگوی ماهرویی بگذردنگذرد جز آرزوی وصل جانان در دلم
در دل کس غیر از این گر آرزویی بگذردبا رخت آیینه دل در مقابل داشتم
در مقابل صورتی دیدم که در دل داشتمپس از این به هر سر ره من و عرض بینوایی
که کنم دعای جانت به بهانه گداییهمه شب در این خیالم که رسم بوصل روزی