هر چند اجداد ایشان از ترکان جغتایست اما در ولایت استرآباد نشو و نما یافته در غره ی ایام جوانی بعد از خروج تحت الشعاع طفولیت و نادانی، بصوب خراسان شتافته از افق شهر هری طلوع فرمودند و چون نور قابلیت از جینش هویدا بود مستهلین آنجا او را بسان ماه عید بهم مینمودند و در شهر چون ماه نو انگشت نما گشت القصه بعد از قطع منازل فضایل و طی درجات خصایل هلال آمالش بسر حد بدریت رسید فی الواقع هلالی بود از کسوف و خسوف و احتراق مصون، و بدر منیری از وصمت نقصان محروس و مأمون، هلالی بری از کسوف کسافت .طبعش در اسالیب شعر و اقسام کلام بغایت مرغوب افتاده و در غزل و قصیده و مثنوی داد سخن داده وی بسیار بصحبت من میرسید یکباری گفت که نوبت اول که بملازمت و خدمت میر علیشیر رسیدم این مطلع برایشان خواندم:
چنان از پا فکند امروزم آن رفتار و قامت همکه فردا برنخیزم بلکه فردای قیامت هم
حضرت میر را بسیار خوش آمد گفتند تخلص تو چیست گفتم هلالی فرمودند . بدری! بدری! و مرا بمطالعه تحریص کردند بعد از آن به تحصیل اشتغال نمودم، و فی الواقع در فضایل کم از علمای عصر نبود و کمال شعر را بکمالات افزوده در مثنویات سه کتاب در رشته نظم کشید از آن یکی شاه و درویش است که در روانی الفاظ و چاشنی معنی از اکثر مثنویات استادان در پیش، سوادش رشگ گلستان است بلکه غیرت افزای بوستان، این چند بیت در صفت بزم از آن کتاب است :
شاه را میل شد که باده خوردباده با مهوشان ساده خورد
مجلس آراستند و می خوردندمی بآواز چنگ و نی خوردند
روی ساقی ز باده گل گل شدغلغل شیشه صورت بلبل شد
شد لب گلرخان شراب آلودهمچو برگ گل گلاب آلود
عکس رخ در شراب افکندنددر شفق آفتاب افکندند
لب شیرین بباده ی دیرینچون رساندند گشت لب شیرین
خنده ی شاهدان شور انگیزگشت در جام باده شکر ریز
پر می لعل شد پیاله زرگل رعنا نمود پیش نظر
شیشه صاف از می دلکشچون دل صاف عاشقان بیغش
دختر رز که شیشه منزل کردگرم خون بود جای در دل کرد
این چند بیت در تعریف و توصیف دریا هم از آن کتابست :
لب دریاست چون لب دلبراز برون سبزه وز درون گوهر
آن نه دریا که بود صد قلزمصد چو طوفان نوح در وی گم
موج آن سر بر آسمان می سودیعنی از ماه تا بماهی بود
از خوشی کف زنان که دارد درکف او خالی و کنارش پر
این بیت هم در تعریف تیراندازی شاه خوب واقع شده :
استخوان را اگر نشان کردیتیر را مغز استخوان کردی
این چند بیت از کتاب صفات العاشقین در تعریف پیر شدن زلیخا بطریق ایما و حکایت از آن کتابست :
غم پیری، سمن بر سنبلش ریختز آسیب خزان برگ گلش ریخت
بیاض موی او شد معجر اوبه بین کآخر چه آمد بر سر او
سیه بادام او از جور ایامشد از عین سپیدی مغز بادام
کتاب سوم لیلی و مجنون اوست و این دو بیت در صفت حسن لیلی از آن کتابست :
چشمش زاغی نشسته بر باغابروی سیاه او پر زاغ
پاکیزه تنی چو نقره خامنازک بدنی چو مغز بادام
این چند بیت و غزل نیز از اشعار آن مقبول ابرار است :
غم بتان مخور ایدل که زار خواهی شداگر عزیز جهانی که خوار خواهی شد
اگر چو من هوس زلف یار خواهی کردز عاشقان سیه روزگار خواهی شد
تو از طریقه یاری همیشه غافل و مننشسته ام به امیدی که یار خواهی شد
چو در وفای توام، بر دلم جفا مپسندکه پیش اهل وفا شرمسار خواهی شد
ز فکر کار جهان بار غم بسینه منهوگر نه در سر این کار و بار خواهی شد
کنون بحسن تو کس نیست از هزار یکیتو خود هنوز یکی در هزار خواهی شد
هلالی از پی آن شهسوار تند مروکه نارسیده بگردش غبار خواهی شد
غزل دیگر
بهر کجا که نهد پای در قدم باشیممکوش اینهمه در احترام و عزت ما
که ما بخواری عشق تو محترم باشیممرو که آخر ایام عمر نزدیکست
بیا، که یک دو سه روزی دگر بهم باشیمغریب ملک وجودیم و اندکی ماندست
که باز ساکن سر منزل عدم باشیمرقیب را بجناب تو قدر بیش از ماست
سگ توایم چرا از رقیب کم باشیمحریف بزمگه عیش را بقایی نیست
رفیق ما غم یار است یار غم باشیمنه حد ماست هلالی امید لطف از یار
تو پادشاهی و ما بنده ی توایم، تو دانیتو را اگر چه نیاز کسی قبول نیفتد
من از جهان بتو نازم که نازنین جهانیبهر کسی که نشستی مرا بخاک نشاندی
دگر بکس منشین تا برآتشم منشانیبهر کجا که رسیدم ز خوبی تو شنیدم
چو روی خوب تو دیدم هنوز بهتر از آنیبغیر جان دگری نیست با تو در دل تنگم
امید هست که آنهم نماند و تو بمانیطریق مهر تو ورزم بهر صفت که توانم
منزل او در دل است. اما ندانم دل کجاستنمیتوان بتو شرح بلای هجران کرد
فتاده ام به بلایی که شرح نتوان کردای آنکه بر نصیحت ما لب گشوده ای
معلوم میشود که تو عاشق نبوده ایای دل وفا مجوی که خوبان شهر را
ما آزموده ایم و تو هم آزموده ایچند رسوا شوم از عشق من شیدایی
عشق خوبست ولیکن نه بدین رسواییسرو و گل نازک و رعناست ولی نتوان یافت
تخلص هلالی در این چند بیت طوری واقع شده
گل بدین نازکی و سرو بدین رعناییروزی که فلک نام مرا کرد هلالی
میخواست که من مایل ابروی تو باشمبا ابروی چون ماه نو، هوش هلالی را مبر
ماه هلال ابروی من، عقد مرا شید مکنای بابروی تو مایل همه کس چون مه عید
از هلالی چه عجب میل خم ابرویتهرگز بجانب مه نوراست ننگرم
این سه قطعه از اوست :
کاز شوق ابرویت چو هلالی خمیده اممحمد عربی آبروی هر دو سرای
کسی که خاک درش نیست خاک بر سر اوشینده ام که تکلم نمود همچو مسیح
بدین حدیث لب لعل روح پرور اوکه من مدینه علمم علی دراست مرا
بلند مرتبه گردی، فلک مقام شوینهفته از نظر خلق باش ماه بماه
گرت هواست که منظور خاص و عام شویخمیده قامت و زار و نزار شو یعنی
چو ماه نو کم خود گیر نا تمام شویچو من بداغ بتان هر که سوخت یکچندی
هوس کند که دگر بار بیشتر سوزدبپای شمع فتد چون بسوخت پروانه
این چند رباعی هم از طبع نقاد آن سعادتمند است :
که شعله اش چو بپایان رسد، دگر سوزدیاران کهن که بنده بودم همه را
وز بند جفای خود گشودم همه رازنهار، ز کس وفا مجویید که من
دیدم همه را و آزمودم همه راآنی که تمامت از نمک ریخته اند
ذرات وجودت به نمک بیخته اندبا شیره ی جانها نمک آمیخته اند
تا همچو تو صورتی برانگیخته اندبگداختم از دست ستم کردن تو
اینست طریق بنده پروردن توگرمن بگناه عاشقی کشته شوم
این دو بیت از قصاید او آورده شد :
خون من بیگناه در گردن توای خوش آن دایره ی دامن صحرا که در او
پر زنان همچو جلاجل بفغان آید جلباغ شد مکتب و هر غنچه خندان طفلی
در اواخر عمر او را عجب حالی دست داد که در میان شیعه مشهور به تسنن بود! عبید خان اوزبک او را کشت که تو شیعه ای و کان ذالک فی شهور سنه تسع و ثلاثین و تسعمایه.
گویند در وقتی که او را بمحل کشتن می بردند سر او را شکستند آنچنانکه خون برویش دویده بود در آن محل این مقطع خوانده بود :
که برآورده ورق های گلستان ز بغل
مطلع
این قطره ی خون چیست بروی تو هلالی
اگر بعضی از ستم ظریفان را بخاطر رسد که این تعریفات در حق او زیاده واقع شده چه او رذل و کم همت بوده اما راقم حروف نظر بر قول خواجه حافظ شیرازی کرده و این بیت او را دستورالعمل ساخت :
گویا که دل از غصه بروی تو دویده
بیت
کمال سر محبت به بین نه نقص گناه