ار غایت علو فطرت و نهایت شدت شهرت احتیاج بتقریر حال و تبیین مقال ندارد چه پرتو فضایل او از شرق تا باقصی غرب رسیده و خوان نوال افضالش از کران تا کران کشیده .
نه دیوان شعر است این ملک جامیکشیدست خوانی برسم کریمان
ز الوان معنی در او هر چه خواهیبیابی . مگر مدح و دم لئیمان
مخالف و موالف را در باب جهات محسناتش سخنی نه و در افراط استعداد ذاتش قیل و قالی نه . صاحب رساله تکمله آورده که پدرش مولانا محمد است از محله در دشت اصفهان و بنا بر حوادث زمان از آنجا بخراسان افتاده در قصبه خرجرد جام متأهل شده و وی در بیست و سیم شعبان در وقت عشاء سنه سبع و عشر و ثمانمایه در آنجا متولد گردید :
مولدم جام و رشحه قلممجرعه جام شیخ الأسلامی است
لاجرم در جریده ی اشعاربدو معنی تخلصم جامی است
در عنفوان جوانی روی توجه بجانب اکتساب فضایل نفسانی آورده و به اندک وقت سرآمد فضلا و بلغای آنزمان گشت و در دور سلطان بوسعید صیت دانشش بهمه جا رسید، سلطان سعید بغایت در باب احترامش میکوشید چنانکه مشهور است او یک نوبت متوجه سلطان شده چون خبر انقعاد صحبت عشرت بدو رسید معاودت کرد، چون پرتو این خبر به پیشگاه شعور آن پادشاه مغفور تافت ادوات و آلات مناهی را رفع نموده شخصی بطلب مولانا فرستاد. مولانا در بدیهه غزلی که این دو بیت از آنست گفت و بملازمت سلطان فرستاد و عذر خواست :
نه زهد آمد مرا مانع ز بزم عشرت اندیشانغم خود دور میدارم ز بیم عشرت ایشان
بجایی کاطلس شاهان نشاید فرش ره حاشاکه راه قرب یابد دلق گرد آلود درویشان
در زمان سلطان حسین میرزا بایقرا بیشتر از پیشتر قبول مرتبه یافته پادشاه و سایر شاهزادگان تا امرای عظام و سایر ارکان دولت چه رسد . موردش را بانواع تعظیم و تبجیل تلقی میفرمودند میر علیشیر که مطاع پادشاه و سپاه بود غاشیه مطاوعتش بر دوش و حلقه ارادتش در گوش کشیده بود، ایراد شمه ای از آن رعایت و تربیت که او در آن دولت یافت مناسب سیاق این کلام نیست عمرش به هشتاد و یک رسید و در محرم سنه ثمان و تسعین و ثمانمایه متوفی شد و در مدت عمر همواره اوقات خود را به تصنیف و تألیف میگذرانید و مصنفاتش بر این موجب است :
۱- تفسیر کلام مجید تا آیه کریمه و ایای فارهبون ۲- شواهد النبوه ۳- نفحات الأنس ۴- نقد النصوص۵- رساله طریق صوفیان ۶- اشعه اللمعات ۷- شرح فصول الحکم ۸- لوامع ۹- شرح حدیث ابی ذر غفاری۱۰- شرح بعضی ابیات تائیه فارضیه ۱۱- شرح رباعیات ۱۲- لوایح ۱۳- شرح بیتی از امیر خسرو دهلوی ۱۴- شرح بعضی سخنان خواجه پارسا ۱۵- ترجمه اربعین حدیث ۱۶- مناقب حضرت مولوی ۱۷- شرح بیتی چند از مولوی ۱۸- مناقب خواجه عبدالله انصاری ۱۹- رساله تحقیق مذهب صوفی و متکلم و حکیم ۲۰- رساله فی الوجود ۲۱- رساله جواب و سئووال رسولان هندوستان ۲۲- رساله لااله الاالله ۲۳- رساله مناسک حج ۲۴- هفت اورنگ که مشتمل است بر هفت کتاب ۱- کتاب اول سلسله الذهب ۲- سلامان و ابسال ۳- تحفه الأحرار ۴- سبحه الأبرار ۵- یوسف و زلیخا ۶- لیلی و مجنون ۷- خردنامه اسکندری ۲۵- دیوان اول ۲۶- دیوان ثانی ۲۷- دیوان ثالث ۲۸- بهارستان ۲۹- رساله کبیر در معما ۳۰- رساله متوسط ۳۱- رساله صغیر ۳۲- رساله منظومه اصغر در معما ۳۳- رساله عروض ۳۴- رساله قافیه ۳۵- رساله موسیقی ۳۶- رساله منشأت ۳۷- رساله فواید الضیائیه ۳۸-شرح بعضی از مفتاح الغیب منظوم و منثور
اگر چه اشتها اشعار آبدارش زیاده از آنست که احتیاج به ایراد داشته باشد بهرحال این دو سه غزل و چند بیت از مثنویات آورده شد :
غزل
ای شه تنک قبایان مه زرین کمرانسرور کج کلهان خسرو شیرین پسران
مرهم سینه بی کینه آشفته دلانمردم دیده غمدیده ی صاحب نظران
تا کی افتم به رهت آه زنان، اشک فشانتا کی آیم بدرت نعره زنان، جامه دران
گذری کن بسر عاشق مهجور که هستمحنت عاشقی و دولت خوبان گذران
با خیال تو سحر معذرتی میگفتمکای شده مونس تنهایی خونین جگران
خویشرا شهره بعشق دگران میسازمتا ندانند حدیث من و تو، بیخبران
گفت جامی چو دلت شیفته ماست چه باکگر به تلبیس شوی شهره بعشق دگران
وله ایضا
ای سرو راستین که کله کج نهاده ایوی تازه گل که پرده ز عارض گشاده ای؟
از جنس آب و خاک نه ای از چه گوهری؟و ز نوع جن و انس نه ای از چه زاده ای؟
نازک تری ز برک سمن، ور نه گفتمیبر شکل سرو ریخته از سیم ساده ای
وصف تو را چنانکه تویی، چون کنم بیانکاز هر چه در خیال من آید زیاده ای
رفت آن سوار و صبر و خرد در رکاب اوای اشک خون گرفته، تو، چون ایستاده ای
خود را میان راه فکند و، بعشوه گفتیکسو نشین، چه در ره مردم فتاده ای؟
برخاستم که دست زنم در عنانش گفتاینسان چرا عنان دل از دست داده ای؟
سر بر نشان پاش نهادم بغمزه گفتجامی، برو چه در پی من سر نهاده ای
خوی را که تو را ز تاب می، ریخته از جبین فروموج بلاست کآمده، بر سر عقل و دین فرو
عارض توست در عرق، یا ز لطافت هواقطره ی شبنم آمده، بر سر یاسمین فرو
سبزه ی خط عنبرین، گرد لبت برآمدهیا صف مور را شده، پای در انگبین فرو
داشت در آن چه ذقن، دل ز جهان فراغتیکاج نمیگذاشتی، گیسوی عنبرین فرو
گرد ز زلف کرده ای، پاک بطرف آستیندست فشان که ریزدت، مشک ز آستین فرو
جلوه گه خیال را، منظر دیده ساز اگردر دل تنک نایدت، خاطر نازنین فرو
جامی خسته دل ز غم، خاک چسان بسر کندکاز مژه اش گرفته خون، روی همه زمین فرو
این بیت در قصیده ای که در جواب جلاءالروح گفته متوکلانه واقع شده :
مخور خون بهر روزی کاز کلاغی کم نه ای کاو راتوکل چون درست آمد برآمد از زمین نانش
این سه قطعه نیز مرقوم شد :
مقطعات
خوش است قدر شناسی که چون خمیده سپهرسهام حادثه را کرد عاقبت قوسی
گذشت شوکت محمود و در زمانه نماندجز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی
ایضا
شنیده ای که معزی چه گفت با سنجرچو ذکر جودت اشعار و منت صله رفت
مدیح من پی نشر مناقبی که تو راستبشرق و غرب رفیق هزار قافله رفت
عطیه تو که وافی بجوع آز نبودز حبس معده چو آزاد شد بمزبله رفت
ایضا
درون پر طمع جامی مزن دمکه بر طبع فلان ممسک کرم نیست
چو آید در میان میزان انصافطمع در خست از امساک کم نیست
این رباعی نیز از اوست :
بی تاب شد از تب ورق نسرینتبی آب ز تبخاله لب شیرینت
تو خفته بسان چشم و من چون ابروبا قد خمیده بر سر بالینت
این معما باسم میرمحمد امین از اوست :
می برم هنگامه میدانش ز پیگوی سر تا سایم از چوگان وی
این چند بیت از سلسله الذهب اوست :
مادح اهل بیت در معنیمدحت خویشتن کند یعنی
مؤمنم موقنم خدای شناسوز خدایم بود امید و هراس
از کجی های اعتقادم پاکنیست از طعن کج نهادم باک
دوستدار رسول و آل ویمدشمن خصم بد سگال ویم
جوهر من ز کان ایشانسترخت من از دکان ایشانست
همچو سلمان شدم ز اهل البیتگشت روشن چراغ من ز آن زیت
انا مولی لهم و مولی القومکنت منهم و لا اخاف اللوم
مست عشقند عاشقان دایملایخافون لومه اللایم
چون بود عشق صادقان در سمکی ز کید منافقان ترسم
این نه رفض است محض ایمانسترسم معروف اهل عرفانست
رفض اگر هست حب آل نبیرفض فرض است بر ذکی و غبی
جای دیگر هم در این معنی گفته :حبذا آن دو ناظر و منظور
هر دو ز آلایش رعونت دوردیده ی این، چو دامن آن پاک
سینه این چو دامن آن چاکو این نیز در جای دیگر است :
نیک بختا کسی که رفت بخوابچشم حس بست زین جهان خراب
جذب معشوق گشت حایل اوبرد تا پیشگاه محمل او
شبروان رنج بین و محنت کشاو بصدر وصال خرم و خوش
این حکایت در باب مکافات از سلامان و ابسال اوست :
کوهکن کآن بازی پرویز کردروی در شیرین شورانگیز کرد
دید شیرین سوی خود میل دلششد بحکم آنکه دانی مایلش
غیرت عشق آتش سوزان فروختخرمن تمکین خسرو را بسوخت
کرد حالی، حیله ای تا زال دهرریخت اندر ساغر فرهاد زهر
رفت آن بیچاره ی جان بر هوسماند با شیرین همین پرویز و بس
چرخ کین کش هم. همین آئین نهاددر کف شیرویه تیغ کین نهاد
تا بیک زخمش ز شیرین ساخت دوروز سریر عزتش انداخت دور
این چند بیت در نعت از تحفه الأحرار اوست :گر بقلم غالیه سا نیستی
ور بخط انگشت نما نیستیباغ تو گو، پای کلاغی مدار
شمع تو گو، دود چراغی مدارچون زتو خوانند و نویسند هم
گر تو نخوانی، ننویسی، چه غماین دو بیت از سبحه الابرار اوست :
ابر باید که بصحرا باردزان چه حاصل که بدریا بارد
میدهد سبزه و گل صحرا رامیکند آبله رو دریا را
این چند بیت از یوسف و زلیخای اوست.در وصف بآب نیل درآمدن یوسف علیه السلام.
کلاه زرفشان از فرق بنهادز زرین بیضه خور زاغ شب زاد
کشید آنگه چنان پیراهن از فرقکه جیبش غرب مه شد دامنش شرق
ازار نیلگون بسته به تعجیلچو سیمین سروی آمد بر لب نیل
بدریا پا نهاد از سوی ساحلچو مه در برج آبی کرد منزل
تنش در آب چون عریان در آمدبه تن آب روان را جان درآمد
این اشعار از لیلی و مجنون اوست :
ای ساقی جان فداک روحیپرکن قدح از می صبوحی
زان می که با هل دل مباح استروشن کن غره ی صباح است
تا حاضر صبحدم نشینیمدر پرتو او بهم نشینیم
رانیم به مجلس حریفاننظمی ز ظرایف ظریفان
آنها که بهم رفیق بودیمبر یکدگران شفیق بودیم
در غیبت و در حضور هم پشتبی هم، به نمک نبرده انگشت
ما را بگذاشتند و رفتندزین باک نداشتند و رفتند
داریم جدا ز باغ ایشانچون لاله بسینه داغ ایشان
این بیت در تعریف شتر از خردنامه اسکندری اوست :
کمان گرد نی از پی و استخوانکلاغش پی طعمه زاغ کمان