گنج

بخش ۵۷ - بیتابی جمشید در فراق خورشید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۲ بیت
چمن بی گل، فلک بی ماه می‌دیدبدن بی جان، جهان بی شاه می‌دید
ز بی یاری شکسته چنگ را پشتبمانده نای و نی را باد در مشت
فتاده ساغر مِیْ دل شکستهصراحی در میان خون نشسته
میان بزمگه گلها پریشان عنادل نوحه‌گر بر حال ایشان
طیور بوستان با ناله و آه وحوش دشت اندر لوحش‌الله
صبا بر بوی او در باغ پویانگلی همرنگ او در جوی جویان
صبا بی وصل او در باغ می‌جَستچنار از غصه می‌زد دست بر دست
میان باغ می‌گردید جمشید چو ذره در هوای روی خورشید
ملک بیگانه و دیوانه از خویشگرفت از عشق راه کوه در پیش
پی خورشید چون بر کوه می‌یافتعیان بر کوه چون خورشید می‌تافت
چو کوه اندر کمر دامن زده چُستبه شب خورشید را در کوه می‌جُست
سر کوه از هوایش گرم می‌شددل سنگ از سرشکش نرم میشد
گهی بودی پلنگی غمگسارشگهی بود اژدهایی یار غارش
گهی از ببر دیدی دلنوازیگهی با مار کردی مهره بازی
گهی ماران چو زلفش حلقه بر دوشگهی خسبیده شیرانش در آغوش
پلنگان را کنارش بود بالشعقابان سایه‌بان کرده ز بالش
به صحرا در نسیمش بود دمسازبه کوه اندر صدا بودش هم آواز
ز آهش کوه را دل تاب خَوردهز اشکش چشمه‌ها پر آب کرده
در آن ساعت که خورشید افسر کوهشدی ،جمشید رفتی بر سر کوه
به خورشید جهان افروز می‌گفتکه چون یار منی بی یار و بی جفت
به یار من تو میمانی درین عصراز آن رو مانده‌ای تنها درین قصر
همانا عاشقی کز اشک گلگونرخ مشرق کنی هر شب پر از خون
چو اشک از مهر همچون دیده از دردگه آیی سرخ روی و گه شوی زرد
از آن داری به کوه خاره آهنگکه داری گوهر و زر در دل سنگ
همی مانی بدان ماه دو هفتهاز آن رو می‌شوی گه‌گه نهفته
گرت باشد به قصر وی گذاریاز آن خلوت گرت بخشند یاری
وگر افتد مجال آنجا نهفته بگوی از من بدان ماه دو هفته
وگر مشکل توان رفتن به بالاکمندی ساز از آن مسکین رسنها
کمند افکن بر آن دیوار، بَرشوشکافی جو بدان غم خانه درشو
بگو او را غریبی مبتلاییازین سرگشته بی دست و پایی
ز جام دهر زهر غم چشیدهز ناکامیش جان بر لب رسیده
چو مه در غره عهد جوانیشده تاریک بر وی زندگانی
گرفته کوه چون فرهاد مسکینبه جای کوه جان می‌کند سنگین
همی گفت ای به چشمم روشناییبه چشمم درنمی‌آیی کجایی
همی گفت ای چو شکر مانده در تنگچو یاقوتی نشسته در دل سنگ
تو شمعی مردم بیگانه گردتسیاهی چند چون پروانه گردت
ز دستم رفت جان و دلبرم نیستکسی غیر از خیالت در سرم نیست
ز دل یک قطره خون مانده‌ست و دردیز تن بر راه باد سرد گردی
به سوز دل شب هجران بسوزمبه تیر آه چشم روز دوزم
چو آن در را نمی‌بینم طریقیز سنگ آه سازم منجنیقی
به اشک دیده سازم غرق آبشبه سنگ آه گردانم خرابش
سرشک از چشمها چون آب می‌راندبه زاری این غزل بر کوه می خواند: