گنج

بخش ۵۵ - دربند افتادن خورشید به دستور افسر، مادرش

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۸ بیت
به نوشانوش رفت آن شب به پایانسحر چون شد لب آفاق خندان
دگر عیش و طرب را تازه کردندز می بر روی عشرت غازه کردند
دو مه گه آشکار و گه نهانیدو مه خوردند با هم دوستگانی
بجز بوسی نجست از دلستان هیچکناری بود دیگر در میان هیچ
همی خوردند جام از شام تا بامکه ناگه تشتشان افتاد از بام
رسانیدند غمازان کشورازین رمزی به نزدیکان آن در
که خورشید دلارا ناگهانیبه صد دل گشته عاشق بر جوانی
همه روز و شبش جام است بر کفهزارش بار زد ناهید بر دف
زن قیصر که بد خورشید را مامبلند اختر زنی بود افسرش نام
چو شد مشهور در شهر این حکایتبه افسر باز گفتند این روایت
ز غیرت سرو قدش گشت چون بیدهمان دم رفت سوی کاخ خورشید
صنم در گلشنی چون گل خزیدهز غیر دوست دامن درکشیده
به کنج خلوتی دو دوست با دوستنشسته چون دو مغز اندر یکی پوست
موافق چون دو گوهر در یکی دُرجمقارن چون دو کوکب در یکی برج
درون پرده گل بلبل به آوازنوازان نغمه‌ای بر صوت شهناز
بهار افروز شکر با شکر ریزبه چنگ آورده الحان دلاویز
به گرد آن دیار روح پرورنمی‌گردید جز ساقی و ساغر
برآمد ابر و بارانی فرو کرددر آمد سیل و طوفانی درآورد
نسیم آمد عنان از دست دادهچو باد صبحدم دم برفتاده
صنم را گفت اینک افسر آمدچه می‌یایی که افسر بر سر برآمد
ترا افسر بدین حال ار ببیندسرت دور از تو باد افسر نبیند
صنم را بود بیم جان جمشیدهمی لرزید بر جمشید چون بید
ملک را گفت آمد مادر مننمی‌دانم چه آید بر سر من!
ندیدی هیچ ازین بستان تو باریهمان بهتر که باشی بر کناری
چو گنجی باش پنهان در خرابیچو نیلوفر فرو بر سر در آبی
میان سرو همچون جان نهان شدسراپا سرو پنداری روان شد
ز شاخ سرو نجمی یافت شاهیدرخت سرو بار آورد ماهی
ملک جمشید جان انداخت در سروهُمایی آشیانی ساخت بر سرو
چو خلوتخانه خالی شد ز جمشیدبه ماهی منکسف شد چشم خورشید
خروش چاوشان از در برآمد سر خوبان روم از در درآمد
به سر برمی‌شد آتش چون چراغشهمی آمد برون دود از دماغش
گره بر رخ زده چون زلف مشکینچو ابرو داد عرض لشکر چین
پری رخسار حالی کافسرش دیدبه استقبال شد، دستش ببوسید
نظر بر روی دختر کرد مادرچو زلف خویش می‌دیدش بر آذر
مرکب کرد حنظل با طبرزدبه خورشید شکر لب بانگ برزد
که ای رعنا چو گل تا چند و تا کی کشی از جام زرین لاله گون می
چو نرکس تا به کی ساغر پرستیقدح در دست و سر در خواب مستی
تو تا باشی نخواهد شد چو لالهسرت خالی ز سودای پیاله
بسی جان خراب از مِی شد آبادبس آبادا که دادش باده بر باد
میی با رنگ صافی چون لب یارحیات افزاید و روح آورد بار
ز مستی گران چون چشم دلبرچه آید غیر بیماریت بر سر
به چشم خویش می‌بینم که هستیکه باشد در سرت سودای مستی
بسی چوب از قفای مطربان زدنی اندر ناخن شیرین لبان زد
چو ابرو روی حاجب را سیه کردچو زلفش سلسله در گردن آورد
به کوهی در حصاری داشت افسرکه با گردون گردان بود همبر
کشان خورشید را با خویشتن بردبه لالائی دو سه شبرنگ بسپرد
شکر لب را در آن بتخانه تنگنهان بنشاند چون یاقوت در سنگ
ندادندی برش جز باد را بارنبودی آفتاب و سایه را بار
چمن پرورد گلبرگ بهاریچو گل در غنچه شد ناگه حصاری
حصاری بود عالی سور بر سورپری پیکر عزا می‌داشت در سور
در آن سور آن گل سوری به ماتمچو صبح از دیده می‌افشاند شبنم
بدان آتش که هجرانش برافروختجدا شد از عسل چون موم می‌سوخت
نمی‌آسود روز و شب نمی‌خفتشب و روز این سخن را با باد می‌گفت
دل من باری از تیمار خون استندادم حال این بیمار چون است
از آن جانب ملک چون حال خورشیدبدید از جان خود برداشت امید
به دندان می گزید انگشت چون بازکبوتروار کرد از سرو پرواز
فرود آمد به برج ماه رخسارهمی گردید گرد برج دیار
همی گردید و خون از دیده می‌راندبه زاری بر دیار این قطعه می‌خواند