بخش ۲۸ - در دیر راهب
به نزد بحر دیری دید میناکشیشی پیر چون کیوان در آنجا
شد آن خورشید رخ در دیر کیوانازو پرسید حال چرخ گردان
جوابش و داد و گفت احوال گردوننداند کس به جز دانای بیچون
اگر خواهی خلاص از موج دریاچو ما باید کناری جستن از ما
گهر جویی، بیا در ما سفر کنامان خواهی، ز بحر ما حذر کن
دگر پرسید: «ای پیر خردمندمرا اندر تجارت ده یکی پند
بگو تا مایه خود زین بضاعتچه سازم در جهان» گفتا: «قناعت
قناعت کن کز آن با بست شد بازکه کرد اندر هوای آز پرواز
از آن سلطان مرغان گشت عنقاکه در قاف قناعت کرد ماوا
طلب کن عین عزت را از آن قافکه هست این عین را منبع بر آن قاف
تو وقتی سر عنقا را بدانیکه عنقا را به کلی باز خوانی»
سیم نوبت سرشک از دیده باریدچو گردون از غم گردون بنالید
که: «مهر آسمان با ما به کین استفلک دایم به قصدم در کمین است
جهان را حوادث میگشایدفلک نقش مخالف مینماید»
ملک را در دو بیت آن پیر بخردجواب خوب موزون داد و تن زد: