بخش ۱۱۲ - شکایت از پیری
به پایان شد شب عیش ملاهیسپیدی گشت پیدا در سیاهی
شب عیش و جوانی بر سرآمدشبم را صبح صادق در بر آمد
اگرچه صبح دارد خوش صفاییولیکن نیستش چندان بقایی
هوای دل ز سر باید برون کردکه وقت صبح میباشد هوا سرد
از آن رو پشت من خم داد گردونکه زیر خاک میباید شد اکنون
خوشا و خرما فصل جوانیزمان عیش و عهد کامرانی
نشاطم هر زمانی بر گلی بودسماعم بر نوای بلبلی بود
گل و مل را جوانی میطرازدجوانی را گل و مل میبرازد
در آن بستان گه تخم مهر کاردکه جای سنبل و گل برف بارد
جوانی نوبهار زندگانیستحقیقت زندگانی خود جوانیست
جوانا، قدر ایام جوانیبه روز ناخوش پیری بدانی
دل من در جوانی داشت طیریکه دایم در هوا میکرد سیری
کجا میدید آبی یا سرابیبر آن سر خیمه میزد چون حبابی
چو گل خندان لب و دلشاد بودمز هر باری چو سرو آزاد بودم
نگشتم جز به گرد بزم چون جامنیامد در دل من خرمی خام
دمی زین بیش جز بر روی گلگوننکردم روی چون آیینه اکنون
رخ آیینه میبینم به آزرمکه میآید ز روی خویشتن شرم
سرابستان دل را شد هوا سردگلستان رخم را شد ورق زرد
چو چنگ از بزم می جویم کناریبرم تاری چو از چنگست تاری
ز جام می مرا خون در درونستمیان ما و می افتاده خونست
نمیدانم می دوشین روشنکه تلخ و تیز کرد امروز بر من
به پیری عادت و رسم مدامستطلب کردن ولی آن هم حرامست
مرا قدیست چونین چون کمانیپئی و پوستی بر استخوانی
چو چنگ از ضعف پیری شد سراپارگ من یک به یک بر پوست پیدا
قدم خم شد، ز قد خم چه خیزد؟قدح چون خم شود آبش بریزد
ز جامم جرعهای ماندهست باقیکه آن بر خاک خواهد ریخت ساقی
در آن مجلس که می با جرعه افتادچه داد عشرت و شادی توان داد
دلیلا من ذلیل و شرمسارمبه فضل و رحمتت امیدوارم
زبانم را سعادت کردی آغازکلامم را شهادت خاتمت ساز
به اقبال آمد این دولت به پایانالهی عاقبت محمود گردان