بخش ۱۰۸ - تدبیر جمشید و خورشید برای عزیمت به چین
ز شوق ملک چین آهی بر آوردبه نرگس زار آب از دل در آورد
شد از آه ملک خورشید در تابملک را گفت: کای شمع جهانتاب
چرا هر لحظه دود از دل برآری؟چرا خونین سرشک از دیده باری؟
همانا از هوا میریزی این دمعسرت با شاهدی گرمست چون شمع
زعشقت بر جگر پندار داغیستبه ملک چین تو را چشم و چراغیست
ولی جایی که چشم خور فروزدکسی چون از برای شمع سوزد؟»
ملک گفت: «ای چراغ بزم انجمسر زلفت سواد چشم مردم
سرشک ما که هست ما در آوردغم مادر به چشم ما درآورد
تو قدر صحبت مادر چه دانیکه از مادر دمی خالی نمانی؟
وجودم را تب غربت بفرسودتنم در بوته هجران بپالود
بر احوال من آنکس اشک پاشدکه روزی رنج غربت دیده باشد
از آن پژمرده شد گلبرگ سوریکه در طفلی ز مسکن جست دوری
از آن رو سرو باشد تازه و ترکه پا از مرز خود ننهد فراتر
به خاور بین عروس خاوری رابه رخ مانند گلبرگ تری را
وز آنجا سوی مغرب چون سفر کردبه غربت بین که چون شد چهرهاش زرد
به اقبالت به هر کامی رسیدممِی عشرت ز هر جامی چشیدم
کنون باید به نوعی ساخت تدبیرکه بینم باز روی مادر پیر
عنان بر جانب چین آری از رومهمایون سایه اندازی بر آن بوم
بهارش را دمی آرایش گلکنی اطراف چین مشکین ز سنبل»
صنم را رخ ز تاب دل برافروختدلش بر آتش سودای جم سوخت
به جم گفت: «این حدیث امشب به افسربگویم تا کند معلومِ قیصر
ببینم تا چه فرمان میدهد شاهترا از رای شه گردانم آگاه
به نزد مادر آمد صبح خورشیدحکایت باز گفت از قول جمشید
که: «جم را شوق مادر گشته تازهازین درگاه میخواهد اجازه
تو میدانی که جم را جای چین استز چینش تا بدخشان در نگین است
بدین کشور نخواهد دل نهادنسریر ملک چین بر باد دادن
گه از مادر سخن گوید گه از باببباید یک نظر کردن درین باب
بباید دل ز غم پرداخت ما رابسیج راه باید ساخت مارا»
چو بشنید افسر افسر بر زمین زدگره بر ابرو و چین بر جبین زد
برآشفت از حدیث رفتن جمبه دختر گفت: « ازین معنی مزن دم
ترا بس نیست کاشفتی جهانیگزیدی از جهان بازارگانی؟
بدو دادی سپاه و گنج این بومکنون خواهد به چینت بردن از روم
چو خورشید آن عتاب مادری دیدبگردانید وضع و خوش بخندید
به مادر گفت: «ای پر مهر مادرهمانا کردی این گفتار باور
ز چین جمشید بیزارست حالیز مادر من نخواهم گشت خالی
ملک را این حکایت نیست در دلنهد یک موی من با چین مقابل
مزاحی کردم و نقشی نمودمترا در مهر خود میآزمودم
من از پیش تو دوری چون گزینمروم با چینیان در چین نشینم؟
بدین باد و فسون چندانْش دم دادکه افسر گشت ازین اندیشه آزاد
ز پیش مادر آمد نزد جمشیدکه: «میباید برید از رفتن امید
همی باید نهادن دل بدین بومو یا خود بی اجازت رفتن از روم»
ملک گفتا: «مرا با چین چه کارست؟نگارستان چین کوی نگارست
مرا مشک ختن خاک در تستسواد چین دو زلف عنبر تست
به هر جایی که فرمایی روانمبه هر نوعی که میرانی برانم
اگر گویی که شو خاک ره رومغبارم بر ندارد باد ازین بوم
وگر گویی که در چین ساز مسکنشوم آن مرز را گردم کیا من
حکایت را بدان آمد فروداشتکه: «ما را فرصتی باید نگه داشت
شبی بر باد پایان زین نهادنازینجا سر به ملک چین نهادن
ملک بر عادت آمد نزد قیصربه قیصر گفت کای دارای کشور
زمان عشرت و فصل بهار استهوا پر مرغ و صحرا پر شکار است
هوای دشت جان میبخشد امروززلال جو روان میبخشد امروز
همه کهسار پر آواز رود استهمه صحرا پر از بانگ سرود است
به صحرا تازی اسبان را بتازیمبه بازان در هوا نقشی ببازیم
درین خرم بهاران شاه خورشیدکه بادا بر سرش ظل تو جاوید
هوس دارد که بر عزم شکاریرود بیرون به طرف مرغزاری
به پاسخ گفت کین عزمی صواب استشما را عزت و روز شباب است
زمان نوبهار و نوجوانی استاوان عیش و عهد کامرانی است
بباید چند روزی گشت کردنز جام لاله گونی باده خوردن
چو از قیصر اجازت یافت جمشیدبه ساز راه شد مشغول خورشید
ز گنج و گوهر و خلخال و یارهز تاج و تخت و طوق و گوشواره
ز دیبا و غلام و چارپا نیزز لالا و پرستاران و هر چیز
که بتوانست با خود کرد همراهبه عزم صید بیرون رفت با شاه
در آن نخجیرگه بودند ده روزبه روز اختیار و بخت پیروز
از آنجا رخ به سوی چین نهادندپس از سالی به حد چین فتادند
همه ره در نشاط و کام بودندندیم چنگ و یار جام بودند
سحرگاهی بشیر آمد به فغفورکه آمد رایت جمشید منصور
به پیروزی رسید از روم جمشیدچو عیسی همعنانش مهد خورشید
ملک فغفور چون این مژده بشنیدگل پژمرده عمرش بخندید
ملک فغفور بود از غم به حالیکه کس بازش ندانست از خیالی
ز تنهایی تن مسکین همایونشده چون تار مویی غرقه در خون
نسیم یوسفش پیوند جان شدهمایون چون زلیخا نوجوان شد
ز شادی شد ملک را پشت خم راستندای مرحبا از شهر برخاست
درخت بخت گشت از سر برومندکه آمد تاج را بر سر خداوند
همای چتر شاهی کرد پر بازکه آمد شاهباز سلطنت باز
ملک فرمود کاذینها ببستندز هر سو با می و مطرب نشستند
چو پیدا گشت چتر شاه جمشیدزده سر از جناح چتر خورشید
چه خوش باشد وزین خوشتر چه باشدوزین زیبا و دلکشتر چه باشد
که یاری دل ز یاری برگرفتهکه ناگه بیندش در بر گرفته
فرود آمد ز مرکب شاه کشورگرفت آرامِ دل را تنگ در بر
همایون را چو باز آمد به تن هوشگرفت آن سرو سیمین را در آغوش
چو جان نازنینش داشت در برهزاران بوسه زد بر چشم و بر سر
ملک در دست و پای مادر افتادسرشک آتشین از دیده بگشاد
چو از مادر جدا شد شاه جمشیدهمایون رفت سوی مهد خورشید
همایون دید عمری در عماریچو در زرین صدف دُر دَراری
چو پیدا شد رخ خورشید انوربر آمد نعره الله اکبر
همایون در رخش حیران فرو ماندسپاس صنع یزدان بر زبان راند
به دامنها گهر با زر برآمیختبه دامن بر سرش گهر فرو ریخت
همه با گوهر و سیم نثاریچو ابر بهمن و باد بهاری
ز صحن دشت تا درگاه شاپورمرصع بود خاک از دُر منثور
ز دیبا فرشها ترتیب کردندرخ دیبا به زر تذهیب کردند
به هر جایی گل اندامی ستادهچو گل زرین طبق بر کف نهاده
به هر جانب چو لاله دلفروزیهمی افروخت مشکین عود سوزی
ملک جمشید با این زیب آیینبه فال سعد منزل ساخت در چین
خضر سفید شیبت چو دم زد از سیاهیعین الحیات عالم سر زد ز حوض ماهی
برخاست رای هندو از ملک شام بنشستسلطان نیمروزی در چین پادشاهی
ملک فغفورش اندر بارگه بردبدو تاج و سریر و ملک بسپرد
به شاهی بر سر تختش نشاندندملک جمشید را فغفور خواندند
بزرگان گوهر افشاندند بر جمبه شاهی آفرین خواندند بر جم
چو کار ملک بر جمشید شد راستبه داد و عدل گیتی را بیاراست
چنان عمری به عدل و داد میداشتبه آخر درگذشت او نیز بگذاشت
چنین بود ای برادر حال جمشیدجهان بر کس نخواهد ماند جاوید
چو خورشید ار شوی بر چرخ گردانبه زیر خاک باید گشت پنهان
چو جمشید ار بود بر باد تختتجهان آخر دهد بر باد رختت