شمارهٔ ۷ - در لافتی
ای زمینت آسمان عالم بالا شدهدر هوایت آسمان چون ذره اندر وا شده
در هوای بارگاهت عقل و دین جان یافتهدر فضای پیشگاهت جان و دل والا شده
باد صبحت خاک غیرت بر رخ جنت زدهگرد فرشت آب روی عنبر سارا شده
سدرهات مرسالکان را بیت معمور آمدهحلقهات فردوسیان را عروهالوثقی شده
هر کجا در باب فضلت عقل فصلی خوانده استانس و جان گویای آمنا و صدنا شده
گر تو دریایی چه داری کان رحمت در کنارور تو کانی کی بود کان معدن دریا شده
لطف و فضل و رحمت حق در لبت جا یافتهآفتاب آسمانی دردلت پیدا شده
طاق محراب تو رشک قاب قوسین آمدهنور ماه قبهات یاقو او ادنی شده
آفتاب کبریا دریای در لافتیفخر آل مصطفی مخصوص نص هل اتی
آنکه چوگان مروت در خم چوگان اوستلاجرم گوی فتوت در خم چوگان اوست
شرع بر مسند نشسته عقل تمکین یافتهجهل دست و پا شکسته فتنه در زندان اوست
باب شهر علم میخوانندش اما نزد عقلعالم علم است گرچه عالم علم آن اوست
هرکجا در علم وحدانیت او جلوه کندآستانش لامکان روح الامین دربان اوست
با همه رفعت که دارد آسمان چون بنگریگوشهای از گوشههای گوشه ایوان اوست
خاطر ما وصف ذاتش چون تواند گفت چونناطقه مدهوش و دل سرگشته، جان حیران اوست
آنکه ذات او مقدم بر وجود عالم استبهر ایجاد وجود او وجود آدم است
ای برابر کرده ایزد با خلیلت در وفاآیت «یوفون بالنذر» است بر حالت گوا
بوده با ایوب همسر درگه صبر و شکیبگشته با جبریل همره در ره خوف و رجا
نوح اگر در شکر او عبدا شکورا گفت، گفتاز برایت سعیکم مشکور اندر هل اتی
ور به طاعت گفت عیسی را و اوحینا بهدر یقیمون الصلوه آمد تو را از حق ندا
ور به عزت مصطفی را در ولایت بر کشیدکرده منزل بهر اعزاز تو نص انما
وز زبان روح گفته با محمد کردگار لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
کنیتت مرغان طوبی صد ره از بر کردهاند مدحتت کروبیان عرش دفتر کردهاند
فهم و همت مشکلات راه دین پیودهاند دست و طبعت سیم و زر را خاک بر سر کردهاند
قدرتت را شرح در فصل سلاسل خواندهاند قوتت را وصف اندر باب خیبر کردهاند
یک مثالت در ولایت روی و موی قنبر استکز سواد گیسویش شب را معطر کردهاند
درج دانش را دلت دریای معنی دیدهاندآفرینش را کفت فهرست دفتر کردهاند
چون علم بر آستین بگرفته اندر شرع و دین تا ز جیب جبههات تقدیر سر بر کردهاند
ختم شد بر تو ولایت چون نبوت بر رسول شیر یزدان ابن عم مصطفی زوج بتول
این منم در خطه دل عالم جان یافته وین منم در عالم جان ملک ایمان یافته
این منم با خضر بعد از مدت راه دراز در سواد رحمت تو آب حیوان یافته
این منم با یوسف از چاه بلا بیرون شده پس چو عیسی زینت خورشید تابان یافته
این منم از بعد چندین التماس از لطف حق ملکتی زیباتر از ملک سلیمان یافته
این منم در بارگاه مقتدای جن و انس با قصور عجز خود را منقب خوان یافته
این منم بر آستان فخر آل مصطفی رتبت حسانی و مقدار سلمان یافته
حجت قاطع امام حق امیر المومنین بحر دانش کان مردی لطف رب العالمین
تا که در دریای مدحت آشنایی میکنم هر چه نه مداحی توست آن ریایی میکنم
آرزوی مدحتت داریم و در بحری چنان با چنین طبعی نه آخر بی حیایی میکنم
تا مگر خود را به منزل در رسانم از درت از ولایت التماس رهنمایی میکنم
با همه ملک گدایی تا گدایت گشتهام بر امید توشه راهی گدایی میکنم